موضوعي ثبت نشده است
linkdooni جديدترين لينکهاي روزانه
linkdooni درباره وبلاگ


Galaxy S II سامسونگ، اينبار با جامه‌ي سپيد

گوشي پر طرفدار Galaxy S II قرار است به زودي در رنگ سفيد نيز عرضه شود. اولين بار اين خبر در يك سايت فروشنده‌ي محصولات موبايل مشاهده شد.

به تازگي دو تصوير ديگر نيز از نمونه‌ي سفيد رنگ اين گوشي ديده شده است، يكي از سايت Mobilefun و ديگري از Digitec. البته بين تصاوير منتشر شده اندكي تفاوت وجود دارد، مثلا در يكي از اين عكس‌ها لوگوي سامسونگ در بالاي گوشي موجود است، ولي در ديگري خبري از آن نيست. به همين دليل ظاهر واقعي اين گوشي دقيقا مشخص نشده است.

به هر حال قرار است «گالكسي اس 2» سفيد رنگ در ماه آگوست عرضه شود.

گوشي Galaxy S II، يكي از پر فروش‌ترين گوشي‌هاي هوشمند حال حاضر دنياست. اين محصول توانسته در مدت سه ماه، به ميزان فروش بيش از 5 ميليون عدد دست يابد و انتظار مي‌رود فروش آن همچنان بالا باشد.


منبع:


http://sammyhub.com/2011/07/28/galaxy-s-ii-pictured-in-white
Galaxy S II سامسونگ، اينبار با جامه‌ي سپيد
Galaxy S II سامسونگ، اينبار با جامه‌ي سپيد

ادامه متن...

authorنوشته $OVALEYE  date۲۴ اسفند ۱۳۹۱comment نظرات (0)   موضوع:


پرتو

آغاز

سرم داشت ميتركيد و چشمام به شدت ميسوخت به پشتي صندلي ميز كارم تكيه داده بودم داشتم به بدبختي اي كه اين چند وقت گريبان گير خودم و شركت شده بود فكر ميكردم ... دو ماهي ميشد كه حسابا هماهنگي نداشت و با اينكه ميدونستم ايراد از خودمه ولي تا اون موقع سه تا حساب دار عوض كرده بودم و متاسفانه اين كار نه تنها كمكي نكرده بود بلكه باعث بدتر شدن وضعيتم شده و اونقدر اوضاع را بحراني كرده بود كه مجبور شدم واسه ي اينكه كارا نخوابه دست به دامن شركت هاي همكار بشم و به نوعي رضايتشون براي بستن يكي دو تا قرارداد و پيشنهاد شراكت هاي پرسود براي اونا و صد البته كم سود براي ما جلب كنم ...ولي متاسفانه وضعيت اقتصادي بد جور بود و كمتر شركتي حاضر ميشد اين ريسك رو بكنه تا اينكه تقريبا هفته ي پيش يكي از كارمندا كه به نيابت خودم نماينده ي شركت كرده بودم و براي پيشنهادامون ميفرستادمش به اين در و اون در بزنه بهم گفت كه فقط يه شركت كه از قضا جز شركت هاي خوب و پرسود يك سال اخيرم بود حاضر شده تحت شرايطي باهامون قرارداد ببنده..بعد از اين خبر تمام فكر و ذكرم شده بود قرار داد و مفادي كه ميخواست توسط اونا بهش اضافه شه و استرس هاي اون يه هفته باعث حال خراب و سردرد كشندم شده بود .. اونروزم روز موعود بود قرار بود مدير عامل شركت مذكور راس ساعت 4 بعد از ظهر يعني تقريبا بعد از وقت اداري واسه ي بستن قرار داد تشريف فرما بشه تا اونروز فقط تلفني با منشيش صحبت كرده بودم و بقول معروف قرار مدارامون رو گذاشته بوديم و به شخصه جز يه اسم بنام مهندس صفايي چيز ديگه از رئيسش نميدونستم ..
همينطور كه داشتم شقيقم رو ميماليدم نگاهي به ساعت كردم , يه ربعي به چهار مونده بود واسه ي همين سرمو گذاشتم رو ميز و چشمام رو بستم .. اما بسته شدن چشم همانا و هجوم هزار و يكي فكر و خيال موذي و در گير شدن باهاشون در اون حد كه متوجه ي گذر زمان نشي همانا ...
داشتم با افكارم سر و كله ميزدم كه صداي زنگ تلفن شش متر از جا پروندم .. گوشي رو در حالي كه چشمام رو از نوري كه توشون ميخورد ريز كرده بودم برداشتم و با گفتن بله ي خسته اي صداي منشيم خانوم وزيري تو گوشم پيچيد :
- خانوم كامياب آقاي صفايي تشريف آوردن ...
نفسم رو از زور استرس با شدت دادم بيرون و با گفتن :
- راهنماييشون كن داخل ..
ازجام پاشدم و دستي به مقنعه و مانتوم كشيدم ... و به محض اينكه خو استم برم سمت در مراتب استقبال رو به جا بيارم در باز شد ....


با ديدن مردي كه جلو روم وايساده بود براي يه لحظه تمامي حواس پنج گانم از كار افتادن و فقط هي چشمام رو باز بسته ميكردم ..

بعد از تقريبا 10-15 ثانيه با اخمي كه از بدو ورود به صورتش بود تك سرفه اي كرد و من يكي يكي لامپام روشن شد و به خودم اومدم بعد از نزديك به 30 سال زندگي اونقدر تجربه داشتم كه بتونم به تمامي احساسات متضادي كه توي كمتر از 1 ثانيه به مغزم خطور كرده بودن غلبه كنم ولي خوب مدام اين جمله تو ذهنم وول ميخورد كه " اين اينجا چيكار ميكنه ؟؟؟!"
خيلي راحت انگار كه فكرم رو خونده باشه رو كرد بهم و با صدايي بم و خش دارش گفت :
- چيه ؟ انتظار نداشتي منو اينجا ببيني؟!!
به تبعيت از اون براي اينكه كم نيارم اخمي كردم و همين جور كه با دست اشاره ميكردم بشينه .. پشت ميز كارم برگشتم و بدون اينكه نگاش كنم گفتم :
- خيلي وقته هيچي غافلگيرم نميكنه ...
نميدونم چرا ولي بد جور قلبم تند ميزد واسه ي همين سرم رو انداختم پايين و شروع كردم با خودكار توي دستم بازي كردن ..
بعد از چند ثانيه دوباره صداشو شنيدم :
- اميدوارم يادت باشه كه من بدم مياد يكي تو چشمام نگاه نكنه و حرف بزنه ...
سرم رو بالا و آوردم و دستم و بردم به شقيقم و فشارش دادم و بدون توجه به جمله ي قبليش با لحن بي حالي گفتم :
- ميدونستي قراره منو ببيني آره ؟!
پوزخندي زد و در حالي كه بينيش رو چين انداخته بود و اينكارش هيچ حسي جز تنفر رو بهم القا نميكرد گفت :
- واقعا فكر ميكني حاضرم با يه شركتي نديده و نشناخته قرار داد ببندم ؟!
بعدم يه ابروش رو داد بالا و گفت :
- ولي بعيد بدونم تو ميدونستي قراره منو ببيني ... شايدم .. فيلم بازي كردي .. نه ؟؟!! .. چون بالاخره يه صفايي نامي شنيدي بودي !!
اخمي كردم و گفتم :
- آخه نيست كه فاميلت خيلي يونيكه(خاص) ... !!! از كجا بايد حدس ميزدم تو باشي..؟؟
با چشماش عين يه گرگ بهم خيره شد و با لحني كه توش تمسخر و حرص موج ميزد گفت :
- آخه همه كه فاميليشون البرز نيست ... همه نواده ي چي چي السلطنه نيستن كه !!!
از اينكه بعد از اين همه سال اينجوري داشت حرص ميخورد ناخود آگاه يه خنده ي محوي رو لبم نشست ... و با لحن صلح طلبانه اي گفتم :
- اصلا عوض نشدي ...
خيلي عادي در حالي كه از نگاه عصبي چند ثانيه پيشش خبري نبود زل زد تو چشمام و گفت :
- ولي تو خيلي شكسته شدي!
براي چند ثانيه نفسم تو سينم حبس شد و خيره نگاش كردم ... نامرد بدترين حرفي رو كه ميشد به يه خانوم زد رو ... بهم گفته بود و اين نشون ميداد از صلح خبري نيست راستش خيلي حوصله شو نداشتم ميدونستم اونقدر دلش ازم پره كه ميتونه با جمله هاش تير بارونم كنه واسه ي همين سريع بحث رو سوق دادم سمت كار و با نهايت جديت گفتم :
- بهتره بحث هاي شخصيمون رو بذاريم براي يه وقته ديگه راستش .. براي من اين قرارداد خيلي مهمه .. اونجور كه معلومه از وضع شركت خبر داري .. راستش من اينجارو با هزار زحمت راه انداختم خودت ميدوني از ثبت شركت ها گرفته تا اتاق بازرگان چقدر به زن گير ميدن حتي من واسه ي اينكه بازرگان معّرف نخوان ازم, فوق ليسانسم رو تغيير رشته دادم و مديريت بازرگاني خوندم ( براي دريافت كارت بازرگاني نياز به معرفي شدن از سمت دو بازرگان و يا داشتن تحصيلات مرتبط مثل مديريت بازگاني و .. است.) تا اينكه بالاخره پارسال شركت راه اندازي شد ... و حالام دوست ندارم ..
وسط حرفم دستش و بالا و آورد و جوري كه انگار كلافست از اين همه جمله اي كه من پشت سر هم دارم ميگم نگام كرد و گفت :
- 25% سهام ...
متوجه منظورش نشدم واسه ي همين اخمي كردم و گفتم :
- 25 % سهام چي؟!
ابروهاش رو داد بالا و گفت :
- خوب 25 % سهام اينجارو ميخوام به علاوه ي 70 در صد سور قرارداد ها ...
تو مخيلمم نميگنجيد شرطش اين باشه ... واسه ي همين با لحني كه ريشه هاي عصبانيت و بهت!! به وضوح توش مشخص بود رو كردم بهش و گفتم :
- شوخي ميكني ديگه ؟!
خيلي جدي دكمه ي كتش رو باز كرد و در حالي كه يه پاش رو مينداخت روي اون يكي پاش بدون اينكه نگام كنه گفت :
- واقعا فكر ميكني باهات شوخي دارم ...
و يه برگه رو آورد بالا گرفت سمتم و خيلي سرد و خشن گفت:
- اين همه شرايطي كه قبولش از طرف شما براي بسته شدن قرارداد في مابين ضروريه .لطفا قبل از امضاء كردن همه رو كامل بخون،اگه صحبتي هم بود گوش مي كنم...
بي حرف برگه هارو گرفتم و شروع كردم به خوندن...
داشتم شاخ در مي آوردم!اين با خودش چي فكر كرده بود!رسما قرار داد تركمانچاي بود!همه شرايط به نفع اونا بود و منو شركتم رسما ميشديم مستعمره ي آقا!!! ولي خوب چاره اي نداشتم.وضع شركت اونقدر بد بود كه نمي تونستم كار ديگه اي انجام بدم.حداقل اينجوري يكم مي تونستم خودمو جمع و جور كنم و بعد دوباره مستقل شم.
تو همين فكرا بودم كه با صداش به خودم اومدم:
- چي شد؟خيلي تعجب كردين؟ فكر نمي كنم تو اين وضع بازار و اوضاع كساد هيچ شركت ديگه اي پيشنهادي بهتر از اين به شما بده يا اصلا حاضر به بستن قرارداد بشه ،اگر هم قبول نميكنيد مشكلي نيست شما مختاريد !



 

توي اين مدت يعني از همون اولين روزي كه مي خواستم شركت رو راه اندازي كنم به خاطر زن بودنم خيلي حرفاي نامربوط شنيده بودم و خيلي سنگ ها جلوي پان انداخته شده بود ولي خوب حداقلش ميشد با اين ديد نگاه كرد كه صفايي به خودم و جنسيتم توهين نكرد ه براي همين با وجود تمام عصبانيتي كه از شرايطش داشتم با اعتماد به نفس و با اميد به آينده برگه رو امضا كردم و دادم بهش .
موقعي كه داشت برگه هارو از دستم ميگرفت احساس كردم لبخند گذرايي روي لبش نشست انگار ازين كه بعد از سالها تونسته بود بهم غلبه كن بد جوري ته دلش قند آب ميكردن ...ولي خوب منم بيدي نبودم كه با اين بادا بلرزم و روحيه جنگجويي داشتم ..
بعد از گرفتن برگه ها مرتبشون كرد و بلافاصله از جاش بلند شدنگاهي به ساعتش انداخت و با لحن رئيس مآبانه اي گفت:
- خوب ديگه، من بايد برم ،كلي كار دارم كه بايد انجام بدم.راجع به همكاري خودمونم منشي ام تو جريان كارا قرارتون ميده . اميدوارم اينبارم ازينكه روت حساب مي كنم پشيمون نشم!
بدون اينكه منتظر جوابم باشه زير لب يه خدانگهدار گفت و درست موقعي كه داشت از در ميرفت بيرون براي چند ثانيه نگام به دست چپش كه روي دستگيره ي در بود افتاد و درخشش حلقه ي توي انگشتش...


پرتو
پرتو

ادامه متن...

authorنوشته $OVALEYE  date۲۴ اسفند ۱۳۹۱comment نظرات (0)   موضوع:


فروش جهاني Galaxy S II سامسونگ به 5 ميليون دستگاه رسيد

سامسونگ امروز اعلام كرد كه گوشي Galaxy S II اين كمپاني (كه با مدل GT-I9100 نيز شناخته مي‌شود) به ركورد فروش بيش از 5 ميليون دستگاه در بازارهاي جهاني، دست يافته است.

«گالكسي اس 2» شاخص ترين گوشي هوشمند سامسونگ به شمار مي‌رود. بدنه‌ي باريك 8.5 ميليمتري، وزن سبك، پردازنده‌ي دو هسته‌اي و صفحه‌ي Super AMOLED Plus از ويژگي‌هاي اصلي اين محصول است. اين گوشي بر پايه‌ي سيستم‌عامل آندرويد، كه رو به رشد ترين سيستم‌عامل موبايل دنيا است، ساخته شده است و بازدهي زيادي را از خود نشان مي‌دهد. اين محصول با مجهز بودن به نوآوري‌هاي سامسونگ،‌ امكان دسترسي فوري به موسيقي، بازي، Ebook ها و شبكه‌هاي اجتماعي را ميسر مي‌سازد.

فروش 5 ميليوني Galaxy S II تنها در مدت 85 روز به دست آمده كه نسبت به Galaxy S، به مقدار 40 روز كمتر زمان برده است. انتظار مي‌رود كه با آغاز عرضه اين گوشي در چين، كه به تازگي انجام پذيرفته، اين ميزان فروش شتاب بگيرد.

JK Shin، رئيس بخش ارتباطات موبايل سامسونگ، در اينباره گفت: «تنها در مدت چند ماه، گوشي Galaxy S II نمايانگر توانايي‌هاي سامسونگ، در صنعت گوشي‌هاي هوشمند شده است. از زمان عرضه‌ي اين محصول به بازار در آوريل گذشته، «گالكسي اس 2» پيشرفت قابل توجهي داشته است.اين بر پشتيباني سرويس‌دهنده‌هايي كه اين محصول را به عنوان گوشي شاخص خود برگزيده اند، افزوده است. اين كمپاني‌ها Galaxy S II را يك اسمارت فون با كيفيت و تعيين كننده در بازار دانسته اند.»
فروش جهاني Galaxy S II سامسونگ به 5 ميليون دستگاه رسيد
فروش جهاني Galaxy S II سامسونگ به 5 ميليون دستگاه رسيد

ادامه متن...

authorنوشته $OVALEYE  date۲۴ اسفند ۱۳۹۱comment نظرات (0)   موضوع:


رمان شايد وقتي ديگر(6)

-بهروز چرا اونجا نشستي؟ بهروز دسته مبلي كه روش نشسته بود رو بين پنجه هاش فشرد و رو به آتوسا گفت: نشينم چكار كنم؟ -پاشو بيا تا بهت بگم چكار كني! بعد يه نگاهي به من انداخت و با لوندي گفت: ناراحت نميشي اگه چند دقيقه تنها بموني؟ به جا ي من بهروز جوابش رو داد: اتفاقا فكر كنم خيلي ناراحت بشن آتوسا جان! شما كه خودت صابخونه اي دختر دايي برو خوش باش ...آخه من بايد هواي مهمونها رو داشته باشم! آتوسا حرصش گرفته بود و اين از لحنش كاملا مشخص بود: مهمونها يا مهمون؟ -حالا! مگه فرقي هم ميكنه؟ همون لحظه بهراد هم اومد سمت ما و با خنده گفت:بيايين اين جمع خسته كننده رو جدا كنيم...جوونها برا ي خودشون و پيرزن و پيرمردها رو هم بذاريم تنگ دل هم ياد ايام كنن! آتوسا ذوق زده بالا پريد : موافقم...موافقم...به شرطي كه بهروز هم برامون بخونه. -من حرفي ندارم آتوسا جان به شرطي اينكه بهراد جر نزنه و به زبون خوش بره تو گروه خودش! و با دست به مسن تر ها اشاره كرد! بهراد موذيانه لبخندي زد و يك دستش رو تو جيب شلوارش فرو برد و گفت: حاضرم نشونت بدم كي از همه جوونتره! بهروز زير لب چيزي گفت كه هيچكدوم نشنيديمش و چهره در هم كشيد و رفت تو خودش! آتوسا هم با عجله رفت و در عرض چند ثانيه سالن به دو بخش تقسيم شد ..مسن تر ها انتهاي سالن جمع شدند و مابقي هم يه دايره بزرگ درست كرديم كه انتهاش ميرسيد به بهروز. -خب حالا منظورتون چيه كه همگي زل زدين به من؟ آتوسا كه كنار بهروز بود .خودش رو به اون چسبوند و گفت: خودتو لوس نكن ديگه ...بزن برامون. بهروز گيتارش رو روي پاش جابه جا كرد و نگاهي به دور تا دور حلقه انداخت :خيال كردين! مگه به همين راحتيه؟ فكر كردين چه خبره كه ميخوائين مفت و مجاني هنر نمايي كنم.. ها؟ هر كسي از گوشه اي شروع به اعتراض كرد و چيزي ميگفت . فقط من بودم كه ساكت نشسته بودم و به صورت شادش خيره شده بودم . بالاخره بهروز كوتاه اومد: خب بسه بابا قبول...نميخواد خودكشي كنين من دلش رو ندارم...حالا چي بزنم؟ -سلطان قلبها. -تو اي پري كجايي. -غريبه. -... هر كسي چيزي ميگفت و نظري داشت و بهروز در سكوت به نظر همه گوش ميداد و در جواب فقط بهشون لبخند ميزد . من هم از لبخند اون خنده ام گرفت ...تو حال خودم بودم كه سنگيني نگاهي رو روي خودم حس كردم و روم رو برگردوندم تا مركز اون سنگيني و حس رو پيدا كنم كه متوجه بهراد شدم ..كمي اونطرفتر از بهروز دست به سينه نشسته بود و من رو زير نظر داشت . با ديدنش حالم عوض شد. هر چي كه تا اون لحظه سر ذوق اومده بودم محو شد و از بين رفت. برا ي اينكه بفهمه برعكس همه دخترها از اون لبخند مكش مرگماش بي زارم فوري چهره در هم كشيدم و روم رو ازش گرفتم. همون موقع صداي بهروز بلندشد و فضا رو تغيير داد: نخيــــــــــــــــــر! هيچكدوم...هر چي خودم دلم بخواد ميخونم. و بعد در يك لحظه خيلي كوتاه نگاه پرمهري حواله من كرد كه درست نفهميدم واقعي بود يا زائيده توهم و خيلات من!؟ همين كه شروع كرد به خوندن صداي جيغ و سوت دختر و پسرها بلند شد و همه باهم با اون شروع كردن به خوندن. «عاشقم من ...عاشقي بي قرارم» «كس ندارد خبر از دل زارم» «آرزويي جز تو در دل ندارم» بند بند وجودم داشت از هم باز ميشد . جز صداي بهروز و تپش قلبم كه كند و آهسته شده بود هيچ صداي ديگه اي رو نميشنيدم . بدنم اونقدر شل شده بود كه ميترسيدم روي مبل نتونم بشينم و سر بخورم . صداي بهروز اوج ميگرفت و روح من به موازات تن صداي اون بالا ميرفت! « من به لبخندي از تو خرسندم» « مهر تو اي مه آرزومندم» دلم ميخواست همونجا بلند بلند بزنم زير گريه و هر چي دم دستمه پرت كنم طرفش. من اينطوري تو عشق اون ميسوختم و اون همچين چيزي ميخوند؟! چشمام شروع به سوختن كرد و فهميدم كه دير يا زود اشكم سرازير ميشه ! بهروز صداش رو ببالاتر برده بود. « خيز و بامن در افقها سفر كن» « دل نبازي چون نسيم سحركن» ديگه چشمام پر اشك شده بود و من از ترس اينكه كسي پي به رازم ببره سرم رو پائين انداخته بودم. نميدونم اين چه مجازاتي بود... تاوان كدوم كار اشتباهم بود ؟ چرا بايد عاشق همچين كسي ميشدم؟ چرا بايد يه پسري مثل بهروز ميشد همه آرزو و آرمان من؟ اصلا چرا حالا؟ الان؟ خدايا چرا؟؟؟ -دوستش داري؟ از جا پريدم . بهراد كنار من بود ..روي مبل خالي كه اصلا نفهميدم كي خالي شده بود! دور وبرم رو نگاه كردم و ديدم شعر بهروز تموم شده و بچه ها دارن تشويقش ميكنن! خودم رو جمع و جور كردم و با صداي لرزون و دو رگه اي گفتم: ببخشيد متوجه نشدم! -خودت رو به اون راه نزن...من همهچي رو ميدونم. -ميتونم بپرسم اصلا چرا همچين سوالي ذهن شما رو درگير خودش كرده؟ -رفتار شما دوتا! با تعجب تكرار كردم: رفتار ما ؟ شانه هايش رو با بي قيدي بالا انداخت و چيزي نگفت. من هم روم رو برگردوندم تا به بحثش ادامه نده . بهروز داشت با پسر جووني حرف ميزد و آتوسا مدام كتش رو ميكشيد تا روش رو برگردونه طرف اون! بهراد دوباره گفت:مشكل تو با من چيه؟ برگشتم طرفش و اون بدون اينكه مركز نگاهش من باشم ادامه داد: مدام از من فرار ميكني! بهروز چيزي گفته؟ -متوجه نميشم! -من اصراري به شنيدن جواب ندارم...هر جور راحتي! و خيلي سريع از جاش بلند شد و رفت اون طرف حلقه و باخنده گفت: حالا بنده همگي شما رو به يك موسيقي بسيار زيبا مهمون مكينم تا بفهمين كه كي جوونه و كي داره تو نوجوني سير ميكنه! گيتار رو از بهروز گرفت و خودش ور بين اون و آتوسا جا داد. دستش رو روي تارها كشيد و لحظه اي بعد شروع به نواختن ك موسيقي سنتي از استاد بنان كرد!!!! برام خيلي جالب بود كه چطوري ميتونه با گيتار اينقدر خوب بزنه اونم موسيقي سنتي! اون مينواخت و من در دلهره و ترس بدي دست و پا ميزدم ...دلهره از اينكه مبادا بهراد نسبت بهم نظري داشته باشه . اين جور افكار و موهومات مدام تو ذهنم چرخ ميزد ونميذاشت متوجه اتفاقات دور و برم باشم. بازهم با صداي دست و سوت بچه ها به خودم اومدم و ديدم كه آهنگ بهراد هم تموم شده و آتوسا داره سعي ميكنه كه بهروز رو وادار كنه در جواب بهراد ادامه بده كه بهروز بي حوصله بلند شد و گفت: حالش رو ندارم...باشه براي بعد. و بعد به سمت جمع مريم و باقي مهمونها رفت. بهراد خنديد و بلند طوري كه همه بشنون گفت: بهترين كار رو كردي بهروز...رفت به همونجايي كه بهش تعلق داري! و بعد خودش دوباره مشغول نواختن شد. هنوز آهنگش اوج نگرفته بود كه منم بلند شدم و رفتم سمتي كه بهروز رفته بود . با وارد شدنم به اون جمع مريم با خوشحالي گفت: خوش اومدي دخترم... كنار خودش جا با ز كرد و از م خواست كه اونحا بشينم . بين بهروز و مريم نشستم و به جمعي كه حالا همگي به من خيره شده بودند نظري انداختم . زني از گوشه گفت:شما همون دوست بهروز جان نيستين؟ به حاي من طبق معمول بهروز جواب داد: چطور زن دايي؟ -هيچي ...همينطوري! آخه هر دفعه كه ما مي آيم اينجا به درجه ايشون يه مرتبه اضافه شده. ا ز لحن پر از طعنه زن دايي بهروز كه حالا متوجه شدم مادر آتوسا ست خيلي بدم اومد اما سعي كردم به خودم مسلط باشم ..خنده ظاهري روي لبم نشوندم و براي اينكه جلوي لرز صدام رو بگيرم شمرده شمرده گفتم: هرچند كه درست متوجه منظورتون نشدم اما براي من مايه افتخاره كه خانم متين من رو دختر خودشون بدونن. زن كنار مادر آتوسا خنده بلندي سر داد و گفت: لابد تو هم برادرشي ديگه بهروز ها؟ بهروز كه معلوم بود مثل من حسابي كفري شده عصبي گفت: اگه باشم تو مشكلي داري؟ زن بازهم بلند بلند خنديد : نه چه مشكلي! راحت باشين...جووني ديگه! بهروز زير لب غريد: هيچ وقت آدم نميشن! نميفهميدم چرا انقدر عصباني شده...اونها كه داشتن به من تيكه مينداختن ..چه ربطي به اون داشت؟ محبوبه با سيني قهوه و چاي وارد جمعمون شد و سيني رو جلوي من و بهروز گرفت .اونم يه فنجون قهوه برداشت و نگاهش رو انداخت به وسط فنجونش و ديگه هم سرش رو بالا نياورد. صداي همون زن قبلي رو دوباره شنيدم كه به بهروز ميگفت: بخورش بهروز جان بده فالت رو بگيرم. سرش رو بالا آورد و گفت: آخه زحمتت ميشه ماندانا جان! -چه زحمتي؟ بالاخره فاميل بودن بايد يه جاهايي به درد بخوره...بده تا بهت بگم چي ميشه كه اينقدر نري تو فكرو خيال! -قربانت...ترجيح ميدم ندونم و غافلگير بشم. -چه شجاع! بهروز جوابي نداد و فقط شونه بالا انداخت . ماندانا هم بلند شد و رفت پيش مادر آتوسا باهاش گرم صحبت شد . يكم كه گذشت ديدم بهرو زبدجوري تو فكر رفته..نگرانش شدم .. براي همين آروم سرم رو نزديك گوشش بردم و گفتم: مشكلي پيش اومده؟ با لحن تلخي جواب داد: نه چيزي كه خودم نتونم حلش كنم! قهوه اش رو روي ميز گذاشت و بلند شد و رفت. با رفتنش حس بدي بهم دست داد . برگشتم سمت مريم تا شايد اون بهم كمكي بكنه و بفهمم بهروز چش بود اما مريم غرق حرف زدن با برادرش بود و اصلا متوجه حال پسرش نشده بود!! حالا كه بهروز نبود خودم رو مثل يه وصله ناجور بين جمع اونها جس ميكردم. ديگه هيچ دليل برا ي اونجا موندن نداشتم..خصوصا هم كه مريم حواسش پيش برادر و زن برادرش بود. اونطرف سالن آهنگ بهراد تموم شده بود و جمعشون داشت متفرق ميشد . نگاهم رو بين جمعيت چرخوندم اما خبري از بهرزوز نبود. پيش خودم فكركردم كه احتمالا رفته طبقه بالا. خيلي دلم ميخواست منم پاشم و برم دنبالش اما نميدونستم به چه بهانه و دليلي؟! بهراد اومد سمت ما و درست اومد جاي بهروز نشست و دست برد و فنجون قهوه اون رو برداشت . بي اختيار گفتم: اون مال بهروزه! با لذت قهوه رو مز مزه كرد و گفت: ميدونم! وقتي تمام فنجون رو با لذت نوشيد كامل برگشت سمت من و همونطور كه نفسش رو بيرون ميداد گفت: تصميمت رو گرفتي؟ نفسش روي صورتم پخش شد و بوي تلخ قهوه رو حس كردم ... نگاهم پر از سوال شد و اون ادامه داد: نظرت راجع به بهروز چيه؟ -شما ميخوايئن با اين سوالها به چي برسين؟ خنديد: تو دختر جالبي هستي! يا شايد بهتر باشه كه بگم شگفت انگيزي! تعريفي كه ازم كرد نه تنها حس خوبي بهم نداد بلكه حتي باعث چندشمم شد . خوايستم بلند بشم و تركش كنم كه گفت:چرا رفتارت برخلاف ميتله؟ چرا همونطوري كه دوست داري رفتار نميكني؟اينجوري خيلي عذاب ميكشي... كامل ايستادم و جواب دادم:ما تو دنيا حق انتخاب داريم ..نه؟ -و لابد انتخاب تو بهروزه!؟ وقيح بود و گستاخ! و من در جواب اونهمه وقاحت نميدوستم چطوري بايد جواب بدم براي همين روم رو برگردوندم و از اون جمع خارج شدم اما همينكه از ستون بين هال و پذيرايي رد شدم بهروز رو ديدم. برخلاف تصورم نرفته بود طبقه بالا ... نگاهش روي من بود اما انگار من رو نميديد! بي توجه به بهراد كه تو نخ من و بهروز بود دل رو زدم به دريا و رفتم كنارش ايستادم و گفتم: بهتري؟ -داريم سعي ميكنم كه باشم. نميدونستم از چي اينقد رناراحت شد ه!؟ اما حدس زدم هرچي كه هست مربوط به گذشته است! برا ي همين نااميدانه تيري در تاريكي پرت كردم و گفتم: ميخوائين تا ابد برا ي كارهاي كه نكردين حسرت بخورين؟ متعجب نگاهم كرد ...انگار تيرم درست خورده بود وسط هدف! -نه!...ولي براي كارهايي كه الان ميتونم انجام بدم و نميدم دارم حسرت ميخورم...ميترسم شيرين! -ا زچي؟ ولي جوابي نداد ! صبر كردم شايد حرف بزنه اما نه ...اون قصد نداشت لب از لب بازكنه! مسير نگاهم رو تغيير دادم كه چشم تو چشم بهراد شدم اما خيلي زود به نقطه ديگه اي خيره شدم و خيلي آروم گفتم: هر چيزي تو اين دنيا يه انتخابه ! هر كاري كه ميكنيم ..هر تصميمي كه ميگريم...زندگي يعني همين انتخابها! پس حسرت خوردن بي معنيه...دوباره از نو انتخاب كنين! پلكهاش رو روي هم گذاشت و نفسش رو آه مانند بيرون داد. حدسم درسن بود ...اون از خاطره اي از گذشته داشت عذاب ميكشيد...اما چه خاطر اي؟ -به نظرت ميشه چيزهايي رو كه نميشه تغيير داد رو قبول كرد؟ كمي فكر كردم و گفتم: چاره ديگه اي هم مگه هست؟ -نه ...نيست! بعد سرش رو چند با رتكون داد و نگاهش رو به نوك كفشهاش دوخت ... چند ثانيه اي به همون حال موند و بعد به طرفم برگشت و باتغييري 360 درجه گفت:نظرت درباره صدام چيه؟ ا زاينكه حال و هوا ش تغيير كرده بود خوشحال شدم ..مثل خودش خنديدم و به ني ني چشماش خيره شدم و گفتم: عالي بود! بي اغراق ميگم محشر! -راست ميگي؟ سرم رو تكون دادم كه يعني آره. چشماش دوباره شيطون شد و برق زدند. دوباره شده بود همون بهروز شيطون و پر شر و شور. -ممنونم ...من لايق اينهمه محبتت نيستم عزيزم! -محبت نيست حقيقته! -نه نه من جز محبت اسم ديگه اي براش نميتونم بذارم! ته دلم گفتم : الحق كه موجود فرصت طلبي هستي بهروز متين! زير لب گفتم : منن از اينجا ميرم... بهروز نفسش رو با عصبانيت بيرون داد و تقريبا فرياد زد:يعني اينقدر برات مهمه اون ادمهايي كه پائين نشستن دارن درباره ات چي ميگم؟ آدمهايي كه تنها چيزهايي كه براشون اهميت داره مدل مو و قر و فرشون و حسابهاي بانكيشونه! يعني تو هميچن آدمي هستي؟ با دردمندي سرم رو بالا بردم و توچشماش نگاه كردم و ناليدم : نه! -پس چي؟ چرا اينطوري داري گريه ميكني ؟ ها؟ يه دليل برام بيار؟ چرا؟
همراه بهروز به جمع برگشتيم. صندلي ها تقريبا پر شده بود . من روي مبلي نشستم وبهروز هم چرخي زد و از گوشه سالن يه صندلي پيدا كرد و آورد كنارمن و نشست . مادر آتوسا با حرص گفت: بهروز جان ...جا كه بود زن دايي؟ -ممنون زن دايي...راحتم. ماندانا فنجون قهوه اش رو برعكس در نعلبكي گذاشت و گفت: راستي گلنوش داره برميگرده.خبر داشتي؟ بهروز صاف نشست و مشتاقانه پرسيد: جدي؟ نه اصلا خبر نداشتم. -ديگه ما اينيم آقا بهروز ..ماندانا رو دست كم گرفتي؟ بعد نگاه سرسري به من انداخت وادامه داد: ديروز باهاش حرف ميزدم گفت تا دو هفته ديگه ايرانه...خيلي هم بهت سلام رسوند و گفت بهت بگم خيلي دلتنگته! حسادت زنانه ام تيشه برداشته بود و به جونم افتاده بود. خوب ميدونستم چرا ماندانا اين بحث رو به راه انداخته. ولي آيا واقعا من همچين حريف قدري بودم كه براي بيرون روندنم از گود دست به چنين كارهايي بزنن؟ از اين ها گذشته دليل اينهمه هيجان بهروز رو نميفهميدم. همينكه اسم گلنوش اومده بود نيشش تا بناگشش باز شده بود...اين يعني چي؟ خدايا كمكم كن! مگه اين گلنوش كيه؟ مادر آتوسا خنده بلندي سر داد و گفت: ول كنين اين حرفها رو ...بچسبين به دم دستي ها...( رو به بهراد ادامه داد) بهراد جان خبر از كارهاي برادرت داري يا تو اين 6 سال از همه چي بي خبر بودي؟ بهراد همونطور كه پاش رو روي پاي ديگه اش مينداخت جواب داد: اي ...بگي نگي ...همچين بي خبر بي خبر هم نبودم. -نه منظورم از اون مسائله...ببين حالا كه اومدي به اين داداشت بگو تكليف دختر منو معلوم كنه...ديگه تا كي منتظر نظر شازده بايد باشيم؟ گيج ومنگ به طرف بهروز برگشتم تا بفهمم اين حرفها يعني چي؟ اما بهروز بي خيال در صندلي اش فرو رفته بود و با خيال راحت داشت خياري براي خودش پوست ميكند. انگار نه انگا ركه حرفي زده شده. اما من چي؟ داشتم ميسوختم...شعله ميكشيدم و در نهايت چون بخار محو ميشدم! -چي ميگين زن دايي؟ يعني آتوسا و بهروز......؟ نگاه بهراد با دنيايي از سوال بين من و بهروز در گردش بود. تو ذهنم از خودم پرسيدم : يعني تو كله اش چي ميگذره؟ صداي بهروز ميدان دار شد ..هر دو دستش رو رو به جمع بالا آورد و با لحن طنز آلودي گفت: جان من ...كدومتون تو اين 10 تا انگشت كم حلقه ميبينين؟آخه عزيزان من اين كلكها ديگه قديمي شده ! چرا ميخوائين براي من بيچاره پا پوش بدوزين؟ ماندانا خندان گفت: خيلي دلت هم بخواد. بهروز هم با خنده بلندي كه به نظر من بيشتر براي مخفي كردن احساس واقعيش اونقدر بلند بود جواب داد:اگه من نخوام چي؟ ماندانا چهره در هم كشيد و طلبكارانه رو به ماد رآتوسا گفت: ميبيني شكوه جون...اينم نتيجه احترام گذاشتن به فاميل! بهروز كه ديگه واقعا عصباني شده بود دستهاش رو روي پاش مشت كرد و با صداي لرزوني گفت: ممنون از اينهمه احترام و محبت...ميشه بنده رو قلم بگيرين؟ مرد كنار ماندانا كه جو رو بهم ريخته ديد براي ميانه جي گري خودش رو وسط انداخت و گفت: آره بهروز جان...ميشه...حالا چرا ناراحت ميشي؟ ما فقط آتوسا رو پيشنهاد داديم ...اين شما دوتائين كه بايد انتخاب كنين. بهروز كمي آروم شد ...خيارش رو گاز زد و نگاه خصمانه اي به بهراد انداخت و همون مرد قبلي دوباره گفت: حالا نميخواي اين خانم جوان رو بيشتر به ما معرفي كني؟ بهروز همونطور كه خيارش رو بالا مي آورد تا بهش گاز بزنه گفت: خانم رهنما از دوستان هستند...كه البته اين مدت خيلي به بنده و مامان محبت داشتند و كمكمون بودند. بهراد خنديد: اصلا مامان از اين رو به اون رو شده ...من واقعا به انتخابت آفرين ميگم بهروز. مريم قدرشناسانه گفت: نميدونم اگه خدا اين فرشته مهربون رو براي من نميفرستاد چي به روزم مي اومد؟ به زحمت سعي داشتم خجالتم رو پنهان كنم و خونسردي خودم رو حفظ كنم: خواهش ميكنم...من كه كاري ...نكردم! شما ديگه زيادي دارين بزرگش ميكنين! بهراد خم شد و ديس ميوه رو جابه جا كرد و گفت: با همين تواضع و اخلاق خوبته كه روح مامان رو سرپا كردي و اگرنه همه پرستارها ميتونن به جسم يه آدم برسن...اين روحه كه مهمه! نگاه تيز و برنده ماندانا و شكوه رو روي خودم ديدم... نگاهشون برام تداعي كننده شكار و شكارچي بود..زير برق نگاهشون خودم رو مثل يه شكار مفلوك و بي دفاع ميديدم. هر چند كه دير يا زود همه ميفهميدن من كي هستم و چه جايي تو اون خونه دارم اما آخه چرا امشب؟! صداي شكوه رو شنيدم و از درون احساس كردم كه دارم از هم ميپاشم. -پس معلوم شد چرا افتخار ميكرد كه دختر مريمه! والا منم بودم افتخار ميكردم! دستهام رو مشت كردم و پيراهنم رو تو مشتم فشردم ..چشمام دور تا دور جمع ميگشت اما هيچكس متوجه من نبود.مريم غرق حرف زدنش بودو بهراد در حال موز پوست كندن. پس بهرو زكجا بود؟ چرا ساكت نشسته بود؟ مگه قرارمون اين نبود كه نذاره هيچوقت كسي بفهمه من تو اون خونه پرستار مريمم؟! مگه خودش قول نداده بود؟ مگه نگفته بود شما اصلا دوست مايي! پس چرا حالا ساكت بود؟ -منظورتون چي بود زن دايي؟ اونيكه تو اين خونه افتخار ميكنه مائيم ...چون شيرين با حضورش همه ما رو از گذشته بدمون نجات داده ...و بودنش كنارمون برامون افتخاريه. ماندانا خنده مصنوعي كرد و در جواب بهروز گفت: نه مثل اينكه تو كارش هم استاده ...مادر و پسر رو با هم سر زبون آورده! با اينكه بهروز ازم دفاع كرده بوداما ديگه نميتونستم اون جمع رو تحمل كنم . فضاش خفه كننده و هواش مسموم بود. از روي مبلم بلندشدم و در مقابل نگاههاي جستجو گر به سمت راه پله رفتم. فقط خدا ميدونست اون لحظه من تو چه حالي وبدم. دلم داشت از جا كنده ميشد . خودم رو به پله رسوندم همونطوركه يكي يكي پله هاي سنگي زيبا رو رد كردم قطره هاي اشك رو از رو ي گونه ام رو هم پاك ميكردم! گوشهام قوي شده بود و كوچك ترين زمزمه اي رو ميشنيدم. همون موقع يه صدا شنيدم كه با تعجب گفت: نه...واقعا پرستارشه! اشكهام بيشتر شد و قلبم از درد تو سينه مچاله شد... همه فهميده بودند! در عرض همون چند ثانيه ...همه فهميده بودن من كيم! خودم رو با عجله تو اتاقم انداختم و سرم رو روي تخت گذاتم و يه دل سير گريه كردم. براي خودم و احساسم...براي همه خاطراتي كه با بهروز داشتم! براي اين سرنوشت تلخم! آنقدر گريه كردم كه اشكهام خود به خود بند اومد. نميدونم چقدرگذشت كه به خودم اومدم. از جا بلندشدم و روبه رو ي آينه ايستادم. چشمام از شدت گريه سرخ و متورم شده بودند و روي گونه هام رد پاي اشكهام ديده ميشد. با ديدن خودم و اون قيافه نزارم دوباره اشكم در اومد ... من چقد راحمق بودم! چندتا دستمال كاغذي از جعبه جلو ي آينه بيرون كشيم و روي چشمام فشار دادم. اونقدر محكم كه چشمام تير كشيد . پشتم رو به آينه كردم ...ديگه تحمل ديدن قيافه خود احمقم رو نداشتم. از خودم بي زار بودم...بي زار! زير لب گفتم: من از اينجا ميرم...من از اينجا ميرم...اين تنها راه فراموش كردنشه! همن لحظه صداي ضربه اي به در اتاقم بلند شد و بلافاصله بهروز وارد اتاق شد. سرم رو پائين انداختم و پشتم رو بهش كردم...دلم نميخواست اونجوري ببينتم. از گرماي نفس هاش فهميدم كه پشت سرم ايستاده ..پشت گردنم ميسوخت و خوب ميدونستتم كه رد نگاهش اونجاست. دلم ميخواست برگردم و با مشت محكم بكوبم وسط سينه اش و داد بزنم چي از جونم ميخوايي چرا راحتم نميذاري؟ چرا نميذاري زندگيم رو بكنم؟ اما يادم اومد كه اون هيچ تقصيري نداره و اين منم كه احمقانه خودم رو به اين روز انداختم! همه چيز تقصير خودم بود...فقط و فقط خودم! دوباره زير لب تكرار كردم: من از اينجا ميرم... و با گفتن اين حرف اشكهام دوباره جوشيد...همونطور كه گريه ميكردم دستهاي بهروز روي شونه ام احساس كردم. شونه ام رو فشار داد و من رو به سمت خودش برگردوند و به آرومي و بالحني مخملي گفت: چرا گريه ميكني؟ ها؟...چه اهميتي داره كه يكسري آدم از خود متشكر و كودن چي درباره تو فكر ميكنن؟ اما درد من اين نبود...درد من فكر و نظر اون ادمها نبود! ضداي بهروز دوباره زير گوشم پيچيد: شيرين؟ ...شيرين...گريه نكن. لحن مخملينش چنگ به دلم مينداخت ... آخه من چطور ميتونستم از اين آدم دل بكنم؟ اما تو دلم صدايي بهم نهيب زد : بسه ديگه...تمومش كن احمق...تا كي ميخواي خودت رو مثل يه عروسك خيمه شب بازي . بازي بدي؟ بسه ديگه به خودت بيا! خودم رو از بين دستهاي بهروز بيرون كشيدم و با فاصله ازش ايستادم و با حركت عصبي اشكهام رو پاك كردم . بهروز نفس بلندي كشيد .يكقدم جلو اومد و تقريبا فرياد زد: يعني اينقدر برات مهمه اون آدمهايي پائين نشستن دارن چي درباره ات ميگن؟ آدمهايي كه تنها چيزي كه براشون اهميت داره مدل مو و قر و فرشون و حسابهاي بانكيشونه؟ يعني تو هم هميچن آدمي هستي؟ درد مندانه ناليدم: نه! -پس چي؟ ..چرا داري اينطوري گريه ميكني؟ ها...حرف بزن...يه دليل برام بيار! -من...من... اما دوباره اشكم سرازير شد و مانع حرف زدنم شد. بهروز بار ديگه بازوهام رو گرفت و گفت: باور كن براي من نظر هيچكدوم از اون آدمهايي كه اون پائين نستن و دارن درموردمون جفنگ مي بافن مهم نيست...شيرين؟ ...نگام كن...با توام...به چشمام نگاه كن! سرم رو بالا بردم و به مردمكهاي لرزان نگاهش خيره شدم. لبخند باريكي روي لبش نشست و ارومتر از قبل گفت: گوش ميدي چي ميگم؟ ها؟ شيرين براي من فقط يك نفره كه مهمه...اونم كسي كه من رو به خودم آورد...بهم فهموند زندگي چيه...كسي كه من رو آدم كرد...شيرين..تو بودي كه من همه اينها رو فهموندي...ميفهمي؟ اما من نه ميشنيدم و نه ميفهميدم ...گيج بودم..گيج گيج! بهرز فشاري به بازوم داد و من رو به سمت خودش كشيد و زير گوشم گفت: ميفهمي چي دارم ميگم؟ اما بازهم جواب من سكوت بود... -از من عاشقتر پيدا نميكني! يك آن انگار يه گرماي غير منتظره از نوك پام تا فرق سرم به وجودم تزريق شد... قلبم گشاد شد و با سرعت شروع به تپيدن كرد. معني اين حرفها چي بود؟ همون چيزي كه من خيال ميكردم؟ همونطور كه در بازوهام بين دستهاي بهروز بود روي زمين زانو زدم ...اونم باهام نشست . -شيرين خوبي؟ با شنيدن اسمم انگار از خواب پريده باشم نگاهش كردم. به زحمت از بين لبهاي لرزونم ناليدم: بهروز؟ -جانم؟جان بهروز؟ اشك روي گونه هام سر خورد و از اونجا روي دامن لباسم چكيد. راستش اصلا نميدونستم چي ميخوام بگم . اصلا باورم نميشد كه فاصله بين خوشبختي و بد بختي اينقدر كوتاه باشه! بهروز نگاه آواره اش رو از چشمهام برداشت و نفسش رو با آه بلند و سوزناكي بيرو ن داد. ************. *******. -حالا چرا داري گريه ميكني؟ به خودم كه ميام ميبينم تو ماشينم و همه جا تاريك شده. دستم رو روي صورتم ميكشم و متوجه ميشم كه تمام صورتم خيس شده. خودمم نميدونم چرا گريه ميكنم..يعني با ياد آوردي اون شب اينطوري شدم؟ -شيرين تو بدترين همسفر من تو تمام عمرم بودي! به سمت فرزاد برميگردم و نگاهش ميكنم. اونم نگاه كوتاهي حواله ام ميكنه . چشماش از خشتگي ريز شده. -لااقل به فكر من نيستي به فكرخودت باش...چند ساعته همينطوري مثل مجسمه نشستي ...نه حرفي ...نه صدايي...اگه من خوابم ببره بريم ته دره كه اول از همه خودت جوون مرگ ميشي. باپشت دست اشكهام رو پاك ميكنم و ميگم: بگو دور ازجونم. فرزاد ميخنده و ميگه: دور جونت!...به تلافي اين گناه نابخشودنيت بايد تنبيه بشي! اما گوشيش زنگ ميزنه و نميذاره ادامه حرفش رو بشنوم. -جانم فرزين بگو...خب به سلامتي...آره آره يادمه...فكركنم تا 10 دقيقه ديگه...خوبه...پس واسه ما هم بگيرين..باشه...واي به حالت اگه بهش ناخونك بزني ...قربانت..نه ...خدافظ. گوشيش رو قطع ميكنه و ميگه: فرزين بود ...رسيدن به يه رستوران ...من كه دارم از گشنگي جون ميدم ...معده ام داره ضعف ميره.تو چي؟ تازه يادم مياد كه ا زصبح هيچي نخوردم اما اصلا اشتهايي ندارم. با اينكه ته معده ام ميسوزه اما نميتونم حتي به غذا فكركنم. عوضش دل ميخواد چشمام رو ببندم و يه دل سير بخوابم ... يك خواب بدون رويا ... بدون هيچ تصوير و خاطره اي! فصل هشتم (بخش دوم) جاده تو تاريكي پنهان شده و جز همون چند متري كه با چراغهاي جلو روشن شده چيز ديگه اي ديده نميشه. تمام هيجاني كه بعد از اون كار تو وجودم به غليان افتاده بود از بين رفته و حالا در آرامش دارم به حماقتي كه مرتكبش شدم فكر ميكنم. خدا چقدر به دوتائيمون رحم كرده... اگه فقط چند ثانيه دير تر ميپيچيدم يا اگر دختره نميتونست تعادلش رو حفظ كنه معلوم نبود چي به سر دو تائيمون مي اومد! ضبط رو روشن ميكنم اما از آهنگهاي تكراريم خسته شدم . به جاش ميزنم رو راديو كه داره يك برنامه ورزشي پخش مكينه ... شبكه رو عوض ميكنم صداي يه مرد جوونه كه از شنونده ها ميخواد در رابطه با موضوع برنامه باهاشون تماس بگيره اما من حتي نميدونم موضع برنامه چي هست! شبكه بعدي اخبار و بعدي هم داره يك موسيقي سنتي پخش ميكنه . حوصله ندارم دوباره شبكه رو عوض كنم وميذارم نواي موسيقي در ماشين حكم فرما بشه. ساعت نزديك 12 نيمه شبه و تا چند دقيقه ديگه ميرسم. با خودم فكر ميكنم كه ببينم چند ساعت چيزي نخوردم ...كه يادم مياد جز همون فنجون قهوه صبح چيز ديگه اي از گلوم پائين نرفته. چه روز خسته كننده اي بود و چقدر بي نتيجه! چشمام از خستگي ديگه باز نميشه و سر دردم بدتر از هميشه بي تابم كرده. پام رو بيشتر روي پدال گاز فشار ميدم شايد زودتر برسم. اماانگار براي اون جاده انتهايي در نظر گرفته نشده. ماشيني از پشت سر چراغ ميده و من كه ديگه حماقتم رو به خودم ثابت كردم كنار ميكشم تا بتونه رد بشه.ماشين كه ازكنارم رد ميشه يك نگاه گذرا به داخلش ميندازم. يك مرد و زن جوون تو ماشين نشستند ...زن خوابيده و تو بغلش يه بچه 5-6 ساله است. روم رو برميگردونم و دوباره به جلوم خيره ميشم. يك روزي منم اين جاده رو با يك مسفر اومده بودم.همسفري كه قراربود تمام زنديگم باشه اما... صداي مجري برنامه راديويي مياد كه ا زشنونده ها ميخواد هر موسيقي كه ميخوان رو اعلام كنند تا براشون پخش كنه و در اين فاصله آهنگ قديمي پخش ميكنن. كمي از پنجره رو پائين ميارم تا باد به كله ام بخوره و شايد يكم حالم سر جا بياد ...اما تو اون تاريكي و تنهايي و سر درد ي كه گريبانگيرش بودم ذهنم مدام در حال كار كردن بود و اين يعني عذاب...شكنجه! بالاخره تابلوي رامسر 5 كيلومتر رو ميبينم. فكر اينكه تا چند دقيقه ديگه ميرسم و ميتونم بخوابم حس خوبي رو در رگهام به جريان ميندازه ..شايداز شام حسام هم چيزي مونده باشه و بتونم شكمم رو هم سير كنم. فكر دستپخت گلنوش اشتهام رو تحريك ميكنه. ********. دستم رو روي بوق ميذارم و برا ي چندمين بار فشارش ميدم ...بالاخره در ويلا با صداي بدي باز ميشه. و گلنوش با لباس محلي جلو ي در ديده ميشه...يه دستش رو گرفته جلوي چشماش تا نورچراغها اذيتش نكنه. سرم رو از پنجره بيرون ميارم و ميگم: سلام گلنوش جان ...خوبي عزيزم؟ صدام رو كه ميشنوه با خوشحالي مياد جلو و نگاهم ميكنه. -سلام..حال شما...چه عجب از اينطرفها. -ممنون..در رو باز ميكني؟. -الان آقا. در رو باز ميكنه و من هم سريع وارد ويلا ميشم. از ماشين كه پياده شدم اونم در ويلا رو بست و داشت مي اومد به طرفم. -خوبين همه؟ حسام الدين ؟ بقيه؟ -بله همه خوبن...به لطف شما همه چي رو به راه...شام خوردين آقا؟ -نه گلنوش جان...اگه چيزي دارين بياربرام كه دارم پس مي افتم. -چشم آقا..اتفاقا خوش شانسين شام پخته بودم كه محمود اومد باهم بخوريم كه نيومد ...قسمت شما شد. -قربونت بشم...ممنون. -شما بفرمائيد ميارم براتون. چيزي نگفتم و به سمت ساختمون ويلا رفتم. با باز كردن در و ديدن فضاي آشنا دلم گرفت ...روي مبلي خودم رو رها كردم و سوئيچم رو روي ميز خاك گرفته انداختم . سر درد داشت داغونم ميكرد...قرصهامم كه همراهم نبود و نميدونستم بايد چكار كنم؟ چشمام رو بستم و سرم رو به پشتي مبل تكيه دادم ... -آقا خوابيدين؟ بدون اينكه تكون بخورم ميگم: نه بيدارم عزيز. -غذا آوردم. -بذار همونجا...دستت درد نكنه. بوي عطرش رو وقتي از كنارم رد ميشه حس ميكنم ...سيني رو جلوم ميذاره و ميخواد بره كه ميپرسم: حسام خوابه؟ -بله. -بيدارت كردم؟ -نه من بيدار بودم... -بچه ات چطوره؟ -خوبه خدا رو شكر...اون دكتري كه بردينش دستش شفا بود از اون موقع به بعد خوبه شكر خدا. -خدا رو شكر. ديگه نه من چيزي ميگم ونه اون... از ساختمون كه بيرون ميره لاي چشمام رو باز ميكنم و به سيني غذا نگاه ميكنم . يك كاسه بزرگ آش رشته است....معده ام ضعف ميره اما سردردم نميذاره تكون بخورم... دلم ميخواد كله ام رو محكم به لبه ميز بكوبم تا شايد آروم بشه اما خوب ميدونم كه بي فايده است! با ناله از جا بلند ميشم و پشت ميز كوتاه ميشينم و يك قاشق از آش رو گذاشتم تو دهنم . نگاهم دور تا دور سالن رو ميچرخه و دوباره به كاسه ي آش برميگرده. ته دلم ميگم چي ميشد اگه اونم الان اينجا كنارم بود و با يك قاشق ديگه از اين كاسه باهم آش ميخورديم. يك قاشق ديگه ميذارم تو دهنم و به روزهاي قشنگي كه تو اين ويلا داشتيم فكر ميكنم ... اما ميبينم كه تمام اين خاطره هاي خوبم فقط به دو صحنه برميگرده ...باقيش همه تلخ بود عين زهر! همنيجا بود كه براي هميشه از دست دادمش! -با من ازدواج ميكني؟ زد زير خنده! انتظار چنين حركتي رو ازش نداشتم. -چرا ميخندي؟ چيزي نگفت ولي لبخندش پهن تر شد! آروم گفتم: اين خنده يعني آره؟ نميدونم چرا اما يهو لبخندش محو شد ..قيافه اش انگار ترسيده باشه رنگ پريده به نظر ميرسيد. -يعني نه؟ *********> از خستگي ناي تكون خوردن ندارم . روي كاناپه وسط سالن دراز ميكشم و پاهام رو روي هم ميندازم . سقف تاريك و روشن شده و مدام با تكون خوردن درختها شكلهاي جالبي روي خودش نشون ميده. پلكهام رو روي هم ميذارم و سعي ميكنم كه بخوابم اما بي فايده است. چشمام ميل خوابيدن دارند اما ذهنم مدام درحال كار كردنه . از اين دنده به اون دنده ميشم اما بازهم فايده اي نداره. يكدفعه بي اختيار دلم برا ي خونه پر ميكشه. ازاومدنم پشيمون شدم...دلم ميخواد الان تو اتاق شيرين مي بودم و روي تخت اون دراز ميكشيدم و به نقطه دلخواهم خيره ميشدم. تا دوباره صحنه زيباي اون شب رو به ياد بيارم. قشنگ ترين خاطره ام مال اون شبه...وقتي برا ي اولينبار از زبونش شنيدم كه دوستم داره.. پشت پلكهاي بسته ام دنبال آهنگ صداش گشتم ...چقدر قشنگ گفته بود :بهروز دوستت دارم! با ياد آوريش انگار دوباره كنارم باشه و اين جمله رو شنيده باشم دلم لرزيد و نفسم تند شد. دستم رو به سمت گردنم بردم و زنجير رو بيرون كشيدم ..تو تاريكي حلقه كدر و مات ديده ميشد اما براي من ميدرخشيد...همونجوري جلوي چشمام نگهش داشتم و بهش خيره شدم. هر چي بيتشر به حلقه چشم ميدوختم بيشتر ياد اونشب مي افتادم. ياد چشماي اشكي شيرين كه برق ميزد ...برقي كه دلم رو بدجوري لرزونده بود و وادارم كرده ب ود كه زبون با زكنم و حرف دلم رو بهش بزنم. اونشب بهش گفتم كه :با من ازدواج ميكني؟ و اون زد زير خنده ...انتظار خنديدنش رو نداشتم... -چرا ميخندي؟ چيزي نگفت ولي لبخندش پهن تر شد! آروم گفتم: اين خنده يعني آره؟ نميدونم چرا اما يهو لبخندش محو شد ..قيافه اش انگار ترسيده باشه رنگ پريده به نظر ميرسيد...خواست ازم دور بشه كه محكم گرفتمش وب ا ترديد پرسيدم: يعني نه؟ اما باز هم چيزي نگفت ...انگار اصلا تو حال خودش نبود..به جاي هر حرفي نگاهم ميكرد...قلبم از شيندن جواب بي تاب بود و تمام بدنم نبض شده بود.. تو دلم ناليدم:يالا حرف بزن ديگه...بگو. فكر كنم حرفم رو از نگاهم خوند و فهميد كه ديگه تحمل ندارم ...چون با صداي لرزوني گفت:چي بايد بگم؟ -تو هم منو دوست داري؟ تو هم به من فكر ميكني؟ نگاهش رو از چشمام برداشت و به وسط سينه ام خيره شد...قلبم ديگه نميزد...فكر كنم داشتم ميمردم...اما اون باز سكوت كرده بود...هر لحظه اي كه ميگذشت به خودم ميگفتم الان روحم از بدنم جدا ميشه... بي تابابانه گفتم: به چي فكر ميكني ...اينقدر جوابش سخته؟ دوباره چشماش رو سر داد بالا و به من نگاه كرد..مردمكهاي چشماش بين اونهمه حلقه اشك ميلرزيدند و برق ميزدند ...يه برق عجيب ..برقي كه منو ميترسوند...ميترسيدم بگه نه... بازوش رو فشار دادم و با استيصال صداش زدم:شيرين؟ -بله؟ -دوستم داري؟ -آره! حالي كه اون لحظه بهم دست داد مثل دميده شدن دوباره روح به بدنم بود....يه شادي غير قابل وصف..يك گرمي كه تا به حال تجربه اش نكرده بودم... حسي كه يكباره مثل جريان برق وارد بدنم شد.. -دوباره هم بگو. سرش رو پائين انداخت و كمي مكث كرد..چند ثانيه اي طول كشيد ولي وقتي سرش رو بالا آورد و نگاهش رو ديدم ته دلم قرص شد...خنديدم...مثل اون... مثل اونكه با لبخند دوباره بهم گفته بود: بهروز دوستت دارم. ******. موج ها آروم مي اومدند و برميگشتند...دريا آروم آروم بود... و اين آمد و شدامواج موسيقي زيبا و بديع ساخته بودند...چشم به وسط دريا دوخته بودم...به اونجايي كه صاف صاف بود و خبري از رفت و آمد موجهاي كوتاه و لغزان نبود...سكون و سكوت! نسيم خنكي از روي آّب بلند و روي صورتم پخش شد و مثل يه دست نوازشگر نوازشم كرد..چشمام رو بستم و همه حواسم رو به گوشهام دادم. ميون اون سنفوني رويايي روحم در خلسه اي شيرين فرو ميرفت و من بعد ازمدتها داشتم همه چي رو فراموش ميكردم... لحظاتي رو كه با عشقم به اوج كشيده شده بودم و بعد ناجوانمرده قعر چاه دنيا رها شده بودم رو از ياد ميبرم. از ياد ميبرم...كه چطور به حال خودم رها شدم...تنها شدم..فراموش ميكنم كه حالا عاشقم يا متنفر؟ همه چي رو ..همه چي رو فراموش ميكنم...چشمام رو كه باز ميكنم هنوز وسط دريا ساكنه..يا شايد هم من اينطوري خيال ميكنم... تو همون حال از خودم ميپرسم حالا واقعا عاشقم يا متنفر؟ اما انگار هر دو واژه معناي خودشون رو برام از دست دادند. -بيدار شدين؟ برميگردم و گلنوش رو با يه لبخند پشت سرم ميبينم. -سلام. نزديكتر مي آد و اونم به دريا چشم ميدوزه و ميگه: سلام...صبحانه تون رو بردم تو ساختمون. -ممنون عزيز دلم...زحمت كشيدي...حالا چرا نميشيني؟ يكم مردد به نظر مياد اما اصرار كه ميكنم كنارم ميشينه و دوتايي باهم به صداي دريا گوش ميديم. -خب تعريف كن. -از چي بگم؟ -از زندگيت...شوهرت... بچه ات...راستي اسمش چي بود؟ -تارا. -تارا؟...قشنگه!...يعني چي؟ -يعني ستاره. -قشنگه...مثل مامانش! ديگه چيزي نميگه منم حوصله حرف زدن ندارم ...هر كدوممنون تو روياهاي خودمون فرو ميريم و غرق در افكار مون ميشيم. -ميگم آقا خبري از خانم نشد؟ بالاخره چيزي كه نبايد بپرسه رو ميپرسه و من ميفهمم كه اينبار هر دو به يك موضع فكر ميكرديم! گلنوش ادامه ميده: هرشب قبل اينكه بخوابم كلي دعا ميكنم كه خدا دوباره شما دوتا رو سر راه هم بذاره...به خدا حيفه...معلوم نيست چي شد يهو خانم .... بقيه حرفش رو ادامه نميده و سكوت ميكنه ..اين سكوت با حرف زدن درباره شيرين به يك اندازه برام عذاب آوره... برا ي انكه فضا رو عوض كنم ميگم: حالا كجاست اين دخملت؟ لبخند تلخي كه تا اون لحظه روي لبش بود جاي خودش رو به خنده زيبايي ميده و ميگه: خوابيده...ديشب دل درد بود نخوابيد...بيدار بشه ميارمش دست بوسي. -تو چرااينجوري با من حرف ميزني گلنوش؟ سرش رو پائين ميندازه و ميگه: چه جوري آقا؟ -همينجوري ديگه...آقا كيه؟ ..نكنه يادت رفته من كيم و توكي؟ -نه آقا يادم نرفته! -همين آقا گفتنت يعني چي؟ها؟ -ببخشيد. -يه شرط داره. -بفرمائيد. -به شرطي كه بشي همون گلنوش هميشه...لازم نيست بهت باد آوري كنم كه چرا ؟ -نه ...فقط... -ديگه ولي و اما نيار گلنوش...من اين روزها داغونم... تو ديگه برام درد تازه نتراش. -چشم. برگشتم و به صورتش مهربون نگاه كردم و خودم رو بهش نزديك كردم و گفتم:چشمت بي بلا دختر خوب. اونم نگاه عميقي بهم ميكنه و ميخنده. -حسام كجاست؟ دلم خيلي براش تنگ شده. -قهره باهات. -باريكلا...باريكلا...ديدي چه آسونه...آره همينو ميخواستم من بهروزم نه كس ديگه اي ..خب حالا اون چرا قهر كرده ؟ -ميگه پسري كه سال به سال يادي از باباش نكنه پسر آدم نيست ...هفت پشت غريبه است...دلخوره ديگه. -راست ميگه...پس توهم برا ي همين اينجوري سر و سنگيني ؟ آره؟ -نه...نه...ربطي به اون نداره. -آخ گلي ميدوني هوس چي كردم؟ با چشمهاي درشتش بهم خيره ميشه و كنجكاو نگاهم ميكنه: چي ؟ -دلم برا ي ميرزا قاسمي هات پر ميزنه...برام درست ميكني؟ خنده قشنگي رو لبش نشست و همونطور كه دستش رو روي چشمش ميذاشت گفت: به روي چشم. لبخندش اونقدر قشنگ بود كه براي چند لحظه احساس كردم منم دلم ميخواد همونطوري بخندم ... يعني خوشبختي چيزي جز يه خنده با دل خوشه؟ افسوس كه من نه دلم خيال خنديدن داره و نه لبهام توانش رو ! فصل نهم* (بخش اول) -آهاي خانم خانما..وا كن اون چشمات رو ..خورشيد خودش رو خفه كرد از بس از پشت پرده ديدت زد! چشمام رو به زحمت باز كردم..نور آفتاب مستقيم خورد تو چشمام و منم دوباره چشمام رو بستم . -اي بابا... باز كه بستي اون چشماي مكش مرگمات رو . اجير شده بودم اما اصلا دلم نميخواست از جام تكون بخورم ...شيدا روي تخت نشست و آروم گونه ام رو بوسيد و گفت: نميخواي پاشي؟ به خدا مردم ازتنهايي؟ -رومئه كجاست كه تو تنهايي؟ خنده اي از ته دل كرد و جواب داد: همه رفتن بيرون...فقط من وتو تو ويلاييم. يك ذره ا ز لاي چشمام رو باز كردم : كجا رفتن؟ -فرزين همه رو بسيج كرده برده خريد..علي هم رفته لب ساحل برامون ماهي بگيره. -بيچاره عليرضا. -بيچاره من كه به جاي اينكه الان كنار شوهرم باشم اينجام . -خجالت نكش بقيه اشم بگو...بگو كنار يه قد بداخلاق گنده دماغ ...ديگه چي تو دلت بود و نگفتي؟ بلند بلند خنديد و گفت: اي قربون آدم چيز فهم. آفتاب كلافه ام كرد ...ملافه رو روي سرم كشيدم و گفتم: شيدا اون پرده رو بكش مخم داغ كرد. -فكركردي...ميخواي دوباره بخوابي؟ عمرا اگه بذارم...پاشو ...پاشو...دق كردم از تنهايي. -پاشم چي كار كنم..باز به پر و پاچه هم بپريم؟ ملافه رو از روم كشيد و گفت: نه خوشگلم...پاشو با هم بريم كنار ساحل قدم بزنيم...بعد ويلا رو نشونت بدم ...ديشب كه تو توي خواب راه مي اومدي هيچي نديدي...بعدشم بيا به ياد قديم نديم ها باهم بريم تو آشپزخونه يه چيزي روبه راه كنيم واسه نهار. -مگه نگفتي علي رفته ماهي بگيره؟ -پاشو تو حالا...ماهي رو كه خالي خالي نميخورن... به زور پاشدم و نشستم : اه چقد ر گير ميدي! -بلند شو ديگه خواهري...بلندشو كه امروز بدجوري ياد قديما به كله ام زده...يادته اون روزها هر روز صبح با هم كنار آينه واي ميستاديم و كپ هم تيپ ميزديم؟ لبخند تلخي روي لبم اومد...چه روزهايي بود ...عين هم...مونميزديم! شيدا با لحن محزوني ميگه: ديگه خيلي وقته كه همه ميتونن ما دو تا رو از هم تشخيص بدن! نگاهش ميكنم ...صورت شادابش تو قاب موهاي بلند مشكيش ميدرخشه...راست ميگفت چطور خودم به اين مساله فكر نكرده بودم... الان سالهاست كه ديگه هيچكس ما رو با هم اشتباه نميگيره. شيدا دستم رو ميگيره و كنار آينه قد ي مي ايستيم. نگاهم از شيدا روي تصوير خودم ميافته... به خودم كه 6-7 سال پير شدم...شيدا انگار جووني هاي منه! يه ژاكت بهاره ليمويي پوشيده و دامن راه راه صورتي ...اما من بلوز و شلوار خاكستري! دستي به موهاي كوتاهم ميكشم و از خودم ميپرسم چي به سرم موهام اومده...انگار بعد از سالا خودم رو ديدم... صورت شيدا پر از خنده ميشه و ميگه: چيه دلت برا ي موهات تنگ شده؟ -چي كارشون كردم شيدا؟ متعجب نگاهم ميكنه و ميگه: خوبي تو؟ فكر كنم تصادف ديروز يك بلايي سرت آورده...ببين منو ميشناسي؟ به چشمهاي درخشانش كه زندگي ازش فرياد ميزنه خيره ميشم و ميگم: شيدا چي به سرم اومده؟ خنده اش محو ميشه و چهره اش در هم فروميره ..ديگه چشماش نميخندن...با يك غم مبهم نگاهم ميكنه و بعد يهو محكم منو ميگيره تو بغلش و به خود ش فشارم ميده. اما من هنوز دنبال سوالمم... واقعا چي به سرم اومده؟ ****. با هم روي ماسه هاي ميشينيم و به امواجي كه مي آد و ميره خيره ميشيم. شيدا مجبورم كرده كه عين خودش لباس بپوشم. دوتايي بلوز سبز پسته اي خوش رنگي با شلوار جين پوشيديم. -چقدر آرومه. -آره. خنديد و پرسيد:چي؟ -دريا ديگه. -كي با دريا بود؟ -پس چي رو ميگي آرومه؟ -اخلاق نمونه تو رو! -ناراحتي؟ -نه به خدا ...در عجبم كه خورشيد اين طرفها از كجا درمياد كه تو اينقدرخو ش اخلاق شدي؟ -خيلي خودت رو درگيرش نكن ...گمون نكنم به جوابي برسي. -احتمالا حق باتويه! مشتي از ماسه هاي داغ رو برميدارم و از پشت سر آروم دستم رو به يقه لباس شيدا نزديك ميكنم ... شيدا ساكت نشسته و داره به اون دورد دورها نگاه ميكنه كه من ماسه هار و تو لباسش ميريزم... يكدفعه جيغش بلند ميشه و مي افته به جون خودش. -خدا خفه ات نكنه شيرين...سوختم! خودم رو روي زمين ميندازم و از ته دل ميخندم..يه خنده واقعي و سرخوشانه! -مگه بده ميخوام برنزه ات كنم...اينجوري علي بيشتر ميپسندت! پيراهنش رو چندبار تكون داد و كنارم نشست ... بهش از گوشه چشم نگاه كردم دوباره زدم زير خنده خودش هم خنديد . -چيه؟ نگاهش يه جوري شد و با حرص گفت: مرگ!!! دوباره دوتايي پقي زديم زير خنده . ته دلم گفتم: واقعا اگه شيدا رو نداشتم چي به سرم مي اومد...واقعا دوستش داشتم ..به حضور ش محتاج بودم..تصور اينكه تا دو هفته ديگه از هم جدا ميشيم دلم رو لرزوند و قلبم رو به درد اورد...من طاقتش رو نداشتم... تو حال خودم بودم و نزديك بود كه اشكم در بياد كه شيدا گفت: تلافيش رو سرت درميارم ...فقط منتظر باش. -هستم! چند دقيقه اي هر دو سكوت ميكنيم و من از اين سكوت ميترسم... به شيدا كه حسابي تو فكرفرو رفته خيره ميشم و به خودم ميگم : بيشتر از هميشه دوستش دارم...ميخوام به خودش هم بگم اما يه چيزي راه حرف زدنم رو بسته! -اوهوي صاحاب داره! ا ز فكر بيرون ميام و ميبينم كه داره با لبخند موذيانه اي نگاهم ميكنه. -چي صاحاب داره؟ با انگشت به خودش اشاره ميكنه و ميگه: اين صاحاب داره! -خوش به حال صاحبش! -البته! -چيزي ميخواستي بگي؟ -من ؟ نه...چرا هميچن فكري كردي؟ -فكر كردم دلت ميخواد باهم درمورد چند سال پيش حرف بزنيم. -چند سال پيش كه همون موقع تموم شد و رفت...بيا در باره 2 هفته ديگه حرف بزنيم. -بخاطر 2 هفته ديگه است كه ميگم بيا درباره گذشته ها حرف بزنيم...ببين شيرين من خيلي فكر كردم..شايد ما اشتباه كرديم ...شايد نبايد اونطوري بهروز رو ول ميكردي! بايد ازش توضيح ميخواستي ...نميدونم ولي شايد براي دفاع از خودش حرفي داشت. عصبي شده بودم ...اينجا هم دست از سرم بر نميداشت...حالا كه خودم ولش كرده بودم شيدا شده بود مامور عذابم! مشتي به زمين زير پام زدم وگفتم:چه دفاعي ؟ مگه دفاعي هم ميتونست داشته باشه؟ -نميدونم..اما اونم حق داشت بدونه چرا! يكدفعه كنترلم رو از دست ادم مشت پر از ماسه ام رو به سمت دريا پرت كردم و فرياد زدم: چه حقي؟ چه حقي؟ اون كثافت مگه چيزي هم باقي گذاشت؟ همه چي رو به لجن كشيد ...تو كه خودت بودي...ديدي ...يادت رفته؟ يادت رفته كنار ساحل با اون دختره غربتي؟ يادت رفته چطوري با اون ... نتونستم ادامه بدم...از جام بلند شدم و به بازوهام چنگ زدم اما خشم دوباره تو وجودم زبانه كشيد و گفتم: مگه من چي كارش كرده بودم كه اين دستمزدم بود..پس حق من چي ميشه ؟ من چه حقي دارم اين وسط؟...اصلا من براش چي بودم شيدا؟ يك معشوقه؟ يه سوگلي بين همه دلباخته هاش؟ يا يه كودن احمق كه مثل خر سرش رو انداخت پائين و اون لعنتي هرچي كه گفت باور كرد !؟ ها شيدا جواب بده ..من چي بودم؟ يه دختر ساده و بي شعور كه فريب اون بي همهچيز رو خورد...يك بيچاره...يك بازنده... با زانو روي زمين افتادم و به ماسه هاي داغ چنگ زدم و از ته دل زار زدم... تو سرم صدام مدام تكرار ميشد : يك بازنده..يك بيچاره!********. -خب حالا منظور شما دوتا خواهر چيه كه عين هم لباسي پوشيدين؟ من و شيدا نگاهي به هم انداختيم و دوتايي سرهامون رو بهم نزديك كرديم و ريز ريز خنديديم. فرزين باز با شيطنت نگاهمون كرد و گفت: ميگم شما دو تا خواهر هم خيلي خطرناكين ها! -چرا آقا فرزين؟ فرزين يه نگاه به فرزاد و يه نگاه

ادامه متن...

authorنوشته $OVALEYE  date۲۴ اسفند ۱۳۹۱comment نظرات (0)   موضوع:


درخواست كرك يا سريال يراي نرم افزار video repair tool

سلام دوستان
من يك سري فايل حجيم با پسوند mp4 دارم كه كيفيتشون هم HD ميباشد
متاسفانه بعد از ريكاوري كردن فايلها،فايلها خراب برگشتند وتنها نرم افزاري كه ميتونه اين فايلهارو ريپير كنه نرم افزار video repair tool ميباشد كه از اين سايت ميشه اون رو دانلود كرد

http://grauonline.de/cmsimple2_6/en/?Solutions:HD_Video_Repair_Utility
من اين نرم افزار رو دانلود كردم ولي متاسفانه اين نرم افزار دمو ميباشد و فقط 50% فايلها را درست ميكند
براي unlock كردن اين نرم افزار بايد پول به حساب بريزيم
از دوستان عزيزم خواهشمندم اگر ميتونند سريال يا كركي از اين برنامه رو به من بدهند
شديدا به فايلهاي ويديوييم احتياج دارم
با تشكر از دوستان عزيزم
درخواست كرك يا سريال يراي نرم افزار video repair tool
درخواست كرك يا سريال يراي نرم افزار video repair tool

ادامه متن...

authorنوشته $OVALEYE  date۲۴ اسفند ۱۳۹۱comment نظرات (0)   موضوع:


4 رمان براي مويايل

بامداد خمار

باديگارد

روياي خيس



4 رمان براي مويايل
4 رمان براي مويايل

ادامه متن...

authorنوشته $OVALEYE  date۲۴ اسفند ۱۳۹۱comment نظرات (0)   موضوع:


اگر دو مرد عاشق يه زن بشوند ...

اگر دو مرد عاشق يه زن بشوند ...؟؟؟؟

توي مملكتهاي مختلف چي به سر اين سه نفر مياد؟


توي ژاپن: جوان اولي از عشق جوان دومي نسبت به دختر محبوبش متاثر ميشه و خودكشي مي كنه جوان دومي هم از مرگ همنوع خودش اونقدر اندوهگين ميشه كه خودكشي
مي كنه بعدش براي دختر ژاپني هم چاره اي
جز خودكشي نيست .

توي اسپانيا: مرد اولي توي دوئل ، مرد دومي رو از پاي در مياره و با زن محبوبش به آمريكاي جنوبي فرار مي كنن .

توي انگلستان: دو تا عاشق با كمال خونسردي حل قضيه رو به يه شرط بندي توي مسابقه ء اسب سواري موكول مي كنن
اسب هر كدوم برنده شد ، معشوق
مال اون ميشه .
توي فرانسه: خيلي كم كار به جاهاي باريك مي كشه دو تا مرد با همديگه توافق مي كنن كه خانم مدتي مال اولي
و مدتي مال دومي باشه .
توي استراليا: دو تا مرد بر سر ازدواج با معشوق مشترك سالها مشاجره مي كنن اين مشاجره اونقدر طول مي كشه تا يكي از طرفين پير بشه و بميره ، يا از يه مرضي بميره اونوقت
اونكه زنده مونده با خيال راحت به
مقصودش مي رسه .
توي قفقاز: جوان اولي دختر محبوب رو بر مي داره و فرار مي كنه دومي هم دختر رو از چنگ اولي مي دزده و پا به
فرار مي ذاره باز اولي همين كار رو مي كنه و
اين ماجرا دائما تكرار ميشه .

توي نروژ: معشوقه ء دو مرد براي اينكه به جدال و دعواي اونها خاتمه بده خودشو از بالاي ساختمون مرتفعي ميندازه
پايين و غائله ختم ميشه .


توي آفريقا: قضيه خيلي ساده ست و جاي اختلاف نيست دو تا مرد ، زني رو كه مي خوان عقد مي كنن و علاده بر اون ، بيست تا زن ديگه هم مي گيرن .

توي مكزيك: كار به زد و خورد خونيني مي كشه و يكي از طرفين كشته ميشه ولي بعدش اونكه رقيبش رو كشته از
دختر مورد نظر دلسرد ميشه و دخترك
بي شوهر مي مونه .

توي آمريكا: حل قضيه بستگي به زن داره و هر كس رو انتخاب كرد با اون ازدواج مي كنه .

توي ايران: فقط پول موضوع رو حل مي كنه پدر و مادر دختر مي شينن با همديگه مشورت مي كنن و خواستگاري كه پولدار تر و گردن كلفت تره رو انتخاب مي كنن عاشق شكست
خورده اگه توي عشقش جدي باشه يا بايد
خودشو بكشه يا رقيب رو از ميدون به
در كنه يا افسردگي مي گيره .


اگر دو مرد عاشق يه زن بشوند ...
اگر دو مرد عاشق يه زن بشوند ...

ادامه متن...

authorنوشته $OVALEYE  date۲۴ اسفند ۱۳۹۱comment نظرات (0)   موضوع:


شعر

ستاره هاي سربي
فانوسك هاي خاموش
منو هجوم گريه از ياد تو فراموش
اگه نرفته بودي جاده پر از ترانه
كوچه پر از غزل بود
به سوي تو روانه
اگه نرفته بودي
گريه منو نميبرد
پرنده پر نميسوخت
آينه چين نمي خورد
اگه نرفته بوديو اگه نرفته بودي
ستاره هاي سربي از ابي
من همون جزيره بودم خاكي و صميميو گرم
واسه عشق بازيه موجا قامتم يه بستر نرم
يه عزيز دردونه بودم پيش چشم خيس موجا
يه نگين سبزو خالص روي انگشتر دريا
چزيره از سياوش قميشي

 

ميگي بازم كنار همديگه واژه بچين؟
راجب چي…. باشه بشين
چشاتو باز كن..يه لحظه مال من باش
يه لحظه بيا توي حس و حال من باش
پس ميكروفونو به دست من تو بده بگم
از اين زمونه و از دلي كه تكه تكه است
هر آهنگ منم مساويه ذكر يك درد
جز اينم ندارم يه فكر بهتر
از جومونگي بگم كه شده سمبل رشادت
ايران براش شده مثل صندوق تجارت
پس هنرمند وطن الان كجاس؟نيس؟
اون تو زيرزمين مي خونه چون كه مجاز نيس
از چي بگم برات؟!
انتظار داري چه چيزي از جيب من دراد
به جز كاغذ سفيد پاره
خب آره رفيق
حرف توشه ، ولي با خودكاره سفيد
تو هم مثل مني ، تو هم كم درد نداري
درد اصليت اينه كه تو هم درد نداري
من كسي نيستم با اين زخما دردم بگيره
ولي اين اشك ها رو كي مي خواد گردن بگيره
از چي بگم؟!
خدا از اين بنده هاي خسته
از اين همه درد تموم دنده هام شكسته
خنده هامو نبين، اين خنده هام يه چسبه رو لبم
اين منم با يه رد پاي خسته
از چي بگم؟!
بگو از يه روح زخمي
كه بايد يه تنه بره تو قلب كوه سختي
از روزهايي كه خط خوردن توي تقويم
خبر ميدن از يه اجتماع رو به تخريب
از چي بگم؟!
از بچه هاي پايين شهر
كه غذا واسه خوردن دارن ماهي يه شب
اون كه تنها دليل خوابش به عشق فرداست
تنها پاتوق عشق و حالش بهشت زهراست
يا كه بگم از اون رفقاي كاخ نشين
كه هستن تو واردات كالاي ساخت چين
تو به من اينو بگو ، من از چي بگم خب
ما گفتيم و تموم دردا ريشه كن شد؟
از چي بگم برات؟!
شايد قصه دوست داري
مثل قصه ي اون هم كلاسيان روستايي
اگه قصه تلخه ، گناه واقعيت
داستان نرگس و گلاي باغ ميهن
كه نشستن با صد چرا و افسوس كاشكي
يه بخاري جاي چراغ نفت سوز داشتيم
چراغ افتاد توي كلاس و گر گرفت
آتشي كه پوست بچه ها رو مثل گرگ گرفت
يه طفل معصوم با داد و فرياد گفت
زود بدويين سمت در، ولي درم قفل بود
چشام خشك شد يكم بهم اشك بده، ايزد!
اين بچه ها با كدوم دست مشق بنويسن
كودكي مرد در راه كلاسي كه
سوخت و منتظر يه جراحه پلاستيكه
ياس نمي خواد ته قصه رو هرگز ببنده
چون باز دلش مي خواد كه نرگس بخنده
از چي بگم؟!
هنوز صبح نشده غروب زد /تو قلب بچه هاي مدرسه ي درودزر
قصه نخور صدامو بشنو از زيرخونت
من صداتو به گوش همه مي رسونم
از چي بگم؟!
از دلي كه فقط اسمش دله
يا عمري كه نصفش اشكه نصفش گله
يا از روح توي زندون كه جسمش وله
آدم مجبوره كه با شرايط وفقش بده
از چي بگم؟!
بگو از يك روح زخمي
كه بايد يك تنه بره توي قلب كوه سختي
ولي قسم به خدا قسم به روح تختي
كه من بدون ترس ميرم به سوي تقدير
خيلي خشنه زندگي ولي من حوصله كردم
تو فشن زندگي من يه مدل دردم
ولي دفتر گذشته هامو ذره ذره كردم
و اومدم جلو كه پي دردسر بگردم
از چي بگم؟!…
ازچي بگم…..
از چي بگم…..
ازچي بگم .ياس   عكس چشمات پيش رومه بغض عشقت تو گلومه
صورتم از گريه خيسه ديگه كار من تمومه
همه جا صداي جيغه چيزي نيست خوابي عميقه
روي دستاي غريبم جاي بوسه هاي تيغه
شايد اين همش يه خوابه شايد اين فقط سرابه
اي خدا برس به دادم زندگيم نقش بر آبه
همه جا صداي جيغه چيزي نيست خوابي عميقه
روي دستاي غريبم جاي بوسه هاي تيغه
عكس چشمات پيش رومه بغض عشقت تو گلومه
صورتم از گريه خيسه ديگه كار من تمومه
نميدوني چي كشيدم جز تو هيچي رو نديدم
اگه باورم نداري بيا رگ هامو بريدم
منو اين غروب غم بار دل كه خيسو غم تكرار
زجر اين خاطره هاي تا نخورده روي ديوار
منو اين اتاق خلوت منو تنهاييو غربت


ديگه ديره واسه موندن دارم از پيش تو ميرم
جدايي سهم دستامه كه دستاتو نمي گيرم تو اين بارون تنهايي دارم ميرم خداحافظ
شده اين قصه تقديرم چه دلگيرم خداحافظ
ديگه ديره واسه موندن دارم از پيش تو ميرم
جدايي سهم دستامه كه دستاتو نمي گيرم
ديگه ديره دارم ميرم چقد اين لحظه ها سخته
جدايي از تو كابوسه شبيه مرگ بي وقته
دارم تو ساحل چشمات ديگه آهسته گم ميشم
برام جايي تو دنيا نيست تو اوج قصه گم ميشم

 



شعر
شعر

ادامه متن...

authorنوشته $OVALEYE  date۲۴ اسفند ۱۳۹۱comment نظرات (0)   موضوع:


عشق ممنوعه 11

; شده بودند و حياط را مستور كرده بودند.چراغ هاي رنگي باعث شده بودند،درختان زيباتر به نظر برسند.
كامران ماشين را از راهي كه از وسط حياط كشيده شده بود و حياط را به دو قسمت تقسيم كرده بود به جلوي خانه رساند و پارك كرد.با صداي پارك شدن ماشين چند نفر به دم در امدند.نگاهي به نماي سفيد و زيباي خانه ي دوبلكسي كه بابابزرگ خريده بود انداخت و بعد كامران پروين خانوم و بهمن اقا رو كه دم در امده بودند را به من معرفي كرد چون مامان گل پري همه را مي شناخت و بعد به فرانسه به سه نفر زن فرانسوي كه خدمه منزل بودند منو معرفي كرد و گفت كه ژينا زن من و خانوم خونه است.به فرانسه با اونها احوالپرسي كردم كه خوشحال از اينكه من فرانسه مي دانم همراهم به داخل امدند اثاثيه ي داخل خانه خيلي تغيير كرده بود و همه ي مبلمان ها جديد بود.
مامان گل پري خودش را روي اولين مبل ولو كرد و گفت:از خستگي دارم ميميرم اتاق من اماده است يا نه؟
كامران با لبخندي گفت:البته كه اماده است ولي قبل از خواب بهتره كه چيزي بخوريد.
مامان گل پري از روي مبل بلند شد و گفت:نه من چيزي نمي خورم،فقط مي خوام بخوابم.ساك هاي منو بيار تو اتاقم.و به سمت اتاقي كه سمت راست سالن بود رفت و كامران هم چمدان هايش را به داخل اتاق برد و بعد از خارج شدن در را بست و خنديد و گفت:بقيه چمدان ها مال توست،نه؟
گفتم:اره،خيلي زياد شد.
كامران به بهمن اقا گفت كه وسايلم را داخل اتاقم بگذارد و رو به من گفت:الان برايت يك فنجان قهوه ي عالي مي ريزم تا خستگي ات در بياد.و رو به پروين خانوم كه منتظر ايستاده بود گفت:شماها بربد بخوابيد.كاري ندارم.
بقيه هم با پروين خانوم رفتند و من پرسيدم:همه شب اينجا مي خوابند.
كامران گفت:نه،فقط پروين خانوم و اقا بهمن.بقيه روزها مي ايند امشب را مانده بودند همسر منو ببينند.
خنديدم و گفتم:پس همه جا جار زدي زن گرفتي.روي مبل كنارم نشست و دستش را دور بازويم حلقه كرد و منو بهخودش نزديك كرد و گفت:پس چي.مي خواستي بگم خواهرم داره مياد.حالا قهوه ات را بخور تا سرد نشده.
طعم قهوه خيلي خوب بود و خميازه اي كشيدم و گفتم:اتاق من كجاست؟گفت:طبقه ي بالا كنار اتاق خودم.
چرخي داخل خانه زدم و به اتاق ها سرك كشيدم و پرسيدم:چيدن وسايل خانه سليقه ي توست يا عمو؟گفت:همه اش سليقه ي خودم است ولي اگر هر چيزي را دوست نداشتي خوذت عوضش كن.
به تابلوها و عكس هاي روي ديوار نگاه كردم و بعد از پله ها بالا رفتم و به اتاق خواب ها رسيدم.كامران تك تك اتاق ها را نشانم داد.
نگاهي به اتاقم انداختم كه تختي دو نفره با چوب ابنوس در ان قرار داشت و ميز توالت شيك و گرانقيمتي در كنارش بود.با اخم رو به كامران كردم و گفتم:انگار مزاحم شدم و صاحب اتاق را فراري دادهام.
كامران با تعجب نگاهم كرد كه گفتم:منظورم كسي است كه قبلا با تو روي اين تخت مي خوابيده است.
خنديد و گفت:باز شروع كردي تو.اين تخت را همين امروز اورده اند و اتاق من هم اتاق كناري است.و دري را كه مابين دو اتاق بود باز كرد و اناق بغلي را كه تخت يك نفره داشت و به سبك اتاق هاي جوان هاي امروزي مبله شده بود نشانم داد.گفتم:پس چرا براي من تخت دو نفره خريدي نكنه فكر كردي قراره دو نفره بخوابيم.
نگاه حسرت باري به من انداخت و اهي كشيد و گفت:اي كاش اينطور بود ولي بهت قول دادم كه نباشد.ولي تو خونه و جلوي اقاي كريمي و ديگران بايد كاري مي كردم كه فكر كنند ما واقعا زن و شوهريم يا نه.
با تعجب پرسيدم مگه قراره اقاي كذريمي اينجا هم بياد
با خنده گفت:اقاي كريمي هم چون اكثر وقت هايي كه تو فرانسه بوده با،بابابزرگ گذرانده و اينجا بوده بعد از ان پيش بابا و من مياد.حالا هم بعيد نيست بياد و در ضمن عادت داره تو اتاق ها هم سرك بكشد.البته اگر يك بار ببيند اينجا اتاق خواب ما است ديگر نمياد ولي براي همان يكبار هم بايد فكري مي كردم اين اتاق را هم انتخاب كردم كه در وسطش رابط بين من و تو باشد و هروقت كاري داشتي راحت به اتاقم بيايي.
با كمك كامران لباس ها و وسايلم را جا به جا كردم و نزديكي هاي صبح بود و دو ساعت و نيم اختلاف زماني كمك زيادي بهم كرده بود.
خسته و كوفته روي تخت افتادم و كامران بوسه اي بر موهايم زد و كنارم نشست.پرسيدم :تو مگه خوابت نمياد.گفت:چرا ولي اينجا كنارت مي نشينم تا شب اولي يا بگم صبح اولي احساس تنهايي و دلتنگي نكني.در حالي كه دستم را نوازش مي كرد به خواب رفتم و وقتي بيدار شدم خودم را روي تخت دو نفره ديدم يكهو از جا پريدم و دور و برم را نگاه كردم كه يادم افتاد كجا هستم.كش و قوسي به بدنم دادم و حوله ام را برداشتم و به حمام داخل اتاق رفتم و دوشي گرفتم.
در حال خشك كردن مو هايم بودم كه كامران از در وسطي وارد شد و خنده كنان گفت:ظهر بخير عزيزم و كمك كرد تا موهايم را سشوار يكشم.پرسيد:گرسنه نيستي؟ گفتم خيلي
گفت پس زود باش بريم پائين پرسيدم تو هم خواب بودي؟ گفت:نه دو ساعتي است كه بيدار شدم و مامان گل پري هم صبحانه اش را خورده و توي حياط مشغول قدم زدن است.
پائين رفتم كه ديدم ميز صبحانه مفصلي چيده شده است و مري و ژولي دو طرف ميز اماده ايستاده اند.كامران صندلي ام را عقب كشيد و وقتي نشستم مري بلافاصله برايم قهوه ريخت و ژولي هم نان و عسل را نزديكتر اورد و ليواني شير گرم برايم پر كرد.
رو به كامران گفتم:من از اين جور كارها خوشم نمياد دلم مي خواد اينجا راحت باشم.همين كه كارها را انجام مي دهند كافي ست.دوست ندارم بالا سرم بايستند.
كامرانگفت:بابا مي خواستيم كلاس بگذاريم و اولين صبحانه را در خانمان براي همسرمان با شكوه برگزار كنيم.
خنديدم و گفتم:اين يكبار را به خاطر تو قبوله ولي وعده هاي بعدي نه.چشمي گفت و مشغول خوردن شديم از كامران پرسيدم:اين ها اصلا فارسي نمي دانند؟ با سر اشاره كرد كه نه.پس راحت بودم و فقط پروين خانوم و اقا بهمن كه ايراني بودند فارسي حرف مي زدند.
مامان گل پري هم امد و گفت:صبح مامان و بابات تماس گرفته بودند.خواستم برم تماس بگيرم كه كامران گوشي اي بهم داد و گفت:اين موبايل را براي اينجا گرفتم.شماره اش را بهشان بده.شماره ي مامان گل پري را هم بده.بعد از تماس با مامان اينا كه خيلي هم دلتنگ بودند كامران پيشنهاد داد اين يكي دو روزه را در شهر گردش كنيم و با شهر هم اشنا بشيم.
قبول كردم و شلوار جين و بلوز زرشكي پوشيدم و اماده ي رفتن شدم.
وقتي ديدم مامان گل پري داره تلويزيون نگاه مي كنه پرسيدم:مگه شما نمي اييد؟ مامان گل پري گفت:نه عزيم.من طاقت اين گشت و گذارها را ندارم و خيلي اين جاها رفتم.بهتره شما دوتايي بريد.
هرچه اصرار كردم فايده نداشت و اخر سر من با كامران راهي شديم.اول از همه به برج ايفل رفتيم و وقتي كامران پرسي:دلت مي خواد به بالاي برج ايفل بريم؟ گفتم:نه من از ارتفاع مي ترسم.پس از ان به ديدن موزه ي لوور رفتيم و من براي دومين بار تابلوي موناليزا را از نزديك ديدم و ناهار را هم در رستوران ماكسيم كه رستوران بزرگ و معروفي بود خورديم.البته ناهار ما ساعت چهار بود و بعد از ان به شانزه ليزه رفتيم و كمي خريد كرديم.كامران مرتب دستم را با دستش مي گرفت يا دستش را دور شانه ام حلقه ميكرد تا منو به خودش نزديكتر كند.قدم زدن در خيابان هاي پاريس در كنار كامران برايم بسيار لذت بخش بود اما به روي كامران نمي اوردم.
شب شده بود و خسته و كوفته به خانه برگشتيم.
ان شب را هم با صحبت درباره ي كارخانه ادامه داديم تا نزديكهاي ساعت 10 فرشيد دوست كامران امد و كامران ما را به هم معرفي كرد.فرشيد سعيدي پسري بيست و نه ساله بود با موهاي خرمايي و چشمان عسلي و قد بلند و صورت روشن مثل خود كامران شوخ و شنگ و زود جوش بود.
در حالي كه روي مبل مي نشست با خنده گفت:كامران خيلي بي معرفتي.اينو جلو ژينا خانوم ميگم كه بدونه چه شوهري كرده.بعد از اين همه سال رفاقت ادم بي خبر ازدواج مي كنه.
خنديدم و گفتم:منو ژينا صدا كنيد راحتترم.ازدواج ما يك دفعه اي شد تصير كامران نبوده.دوست هاي منم خبردار نشدند
كامران گفت:ژينا فرشيد همه چيز را مي داند ولي دارد اذيت مي كند اخلاقش همينه.ولي براي اينكه تو كارخانه حوصله ت سر نرود خوب است.
پسر خوبي بود و از اشنا شدن باهاش خوشحال شدم.روز بعد به ميدان كنكورد كه به ياد ناپلئون ساخته شده رفتيم و بعد به كليساي نوتردام و ميدان مومغت رفتيم كه نقاشان زيادي انجا جمع شده بودند.
و بوم هايشان روي سه پايه بود و در حال نقاشي كردن بودند.واقعا برايم جالب بود.با ذوق به كامران گفتم:منم دلم مي خواد بيام اينجا و نقاشي كنم.
كامران با لبخند گفت:هروقت خواستي مي توني بياي اينجا مخصوص نقاشاي هنرمنده.تو هم كه كاملا هنرمندي.
شب را به كنار رودخانه سن رفتيم و قدم زديم.به كامران گفتم فكرش را بكن اين شهر چه حوادثي را پشت سر گذاشته خانواده ي سلطنتي والوا و قتل عام معروف سن بارتلمي و كشتار پروتستان ها،به تخت نشستن هانري چهارم و سلطنت بوربون ها،اعدام لوئي شانزدهم و ماري انتوانت،انقلاب كبير فرانسه و ناپلئون و جنگهايش تا جنگ جهاني وجشن پيروزي. در پاريس.فكرش را بكن اين رودخانه ساليان سال خون هاي زيادي را در خود شسته و به همراه برده و جشن هاي زيادي را در كاخ لوور نظاره گر بوده.قدم زنان به رستوراني رفتيم و شام خورديم.
روز بعد صبح به كارخانه كه خارج از شهر قرار داشت رفتيم و يك ساعتي تا خانه راه بود.
وارد كارخانه كه شدم يهو سر و صداي دستگاه ها گيجم كرد و لحظه اي مكث كردم تا بتوانم تمركز كنم.فرشيد به استقبالمان امد و گفت:اقاي كريمي اينجاست.با راهنمايي كامران به طبقه ي دوم كه ساختمان مديريت بود رفتم و چند نفري را انجا ديدم كه جلوي پايم ايستادند.
فرشيد معرفي كرد كه پيتر يكي از مهندسين اصلي و ژان پن مسئول فروش و لوئيز كه دختري با مزه با صورت كك مك دار بود مسئول قراردادها و ناتالي با موهاي مشكي و چشمان سبز و بيني سربالا و لب هاي كوچكش و قدي كمي كوتاه تر از من منشي مديرعامل يعني كامران بود.همه با خوشرويي ازدواج ما را تبريك گفتند به جز ناتالي كه خيلي سرد با من برخورد كرد.از برخوردش جا خوردم و با نگاهي دوباره براندازش كردم دختر زيبايي بود و مي توانست خيلي خواهان داشته باشد.
رفتار سردش جرقه اي در ذهنم زد كه نكند او كه از همه بيشتر با كامران ارتباط داشته با كامران رابطه ي عاطفي هم داشته كه از ديدن من ناراحت شده.با ديدن اقاي كريمي كه كوهي از مسائل را جلوي رويم انباشته كرد و توضيحات مفصلش در مورد كارخانه و اصل سرمايه و سودها و فروش ها و نحوه ي تقسيم سودها تا بعد از ظهر در گير بودم و مجالي براي فكر كردن نداشتم كه ناتالي در زد و رو به كامران پرسيد كه مي تونه بره يا نه.
كامران نگاهي به ساعتش كرد و گفت كه ايرادي نداره و بعد گفت كه از اين به بعد بايد از خانم كياني دستور بگيري چون مسئول تمام كارخانه ايشان هستند.
با تعجب نگاهم كرد و از كامران پرسيد:مگه مي خواي دوباره به ايران بري.
كامران خنديد و گفت:نه.طبق وصيت پدربزرگم مدير و وارث كارخانه همسرم است و من هم زير نظر او كار مي كنم.
از لحن صميمي اش با كامران هيچ خوشم نيامد و نيشتر حسادت در قلبم فرو رفت.با خودم گفتم بايد بيشتر حواسم را جمع كنم.تو راه برگشت به خانه از كامران پرسيدم:ناتالي چند وقته اينجا كار مي كنه.جواب داد تقريبا شش سالي ميشه دختر زرنگي است.گفتم:حتمت مجرده.سرش را تكان داد و گفت:اره تقريبا بيست و شش سالي دارد چند مورد تو همين كارخانه تقاضاي ازدواج كرده اند ولي قبول نكرده.
با زيركي پرسيدم:شايد دلش جايي گير است.خنده اي كرد و گفت:شايد.تيرم به سنگ خورده بود.ازلحن كامران چيزي دستگيرم نشد.براي همين دوباره پرسيدم:امروز چرا بهش اجازه دادي زود بره بقيه هنوز سركار بودند.
كامران گفت:خوب كار خاصي نداشتيم.حتما كاري داشته كه مي خواسته زودتر بره.
با لحن طعنه داري گفتم:تو با همه ي كاركنان اينجوري برخورد مي كني.اگه اينطوري باشه كه من براي نظم و ترتيب دادن به امور يه فكر اساسي بايد بكنم.
كامران خنديد و گفت:بگذار يك روز از رياستت بگذرد بعد از كارهايم ايراد بگير.
تو دلم گفتم:ژينا نيستم اگه از كارهايت سر در نياورم.
وقتي به خانه رسيديم مامان گل پري پرسيد:كارخونه چطور بود.با خستگي خودم را روي مبل انداختم و گفتم:اي بد نبود ولي به نظرم بايد از اين به بعد خيلي خسته بشم.اونم مني كه عادت به كار ندارم و تنها كاري كه قبلا كردم مدرسه رفتن و كلاسهاي مختلف رفتن بوده.
كامران خنديد و گفت:همه كه از اول كار نكرده اند.از يك روزي و يك جايي هر كسي شروع مي كند ولي همه به خوش شانسي تو نيستند كه مديريت يك كارخانه تو فرانسه بهشان پيشنهاد بدهند.
خنديدم و گفتم:نه كه تو از همان اول مدير نشدي.با خنده كنارم نشست و شانه هايم را ماساژ داد و گفت:بگذار من اول پاچه خواري هايم را بكنم و بعد بهت مي گم.
مامان گل پري خنديد و گفت:خوبه ادم مدير شوهرش باشه نه.حساب كار دستش مياد.
با خنده گفتم:اره اگه از فردا تنبلي كنه من مي دونم و اون.
مامان گل پري گفت:راستي يادم رفت بهت بگم .ترگل بالاخره گلناز را راضي كرده و با خودش اورده المان.بيژن هم تصميم گرفته بياد پاريش خانه بگيرد.پرسيدم چرا؟
مامان گل پري گفت:شهروز مداركش رو براي دانشگاه سوربن فرستاده اونها هم قبول كردند بيژن هم يه خاطر شهروز داره مياد اينجا.
كامران گفت:اين ديگه كيه همه جا را ول كرده امده اينجا كه چي بشه.لابد مي خواد بياد ژينا را ببيند.و با عصبانيت به سمت اشپزخانه رفت.ميمين گل پري رو به كامران گفت:دلم نمي خواد اگه اينجا امدند رفتار بدي داشته باشي.هرچي باشه ترگل خواهر منه و انها هم نوه هايش.
كامران با حرص شانه هايش را بالا انداخت و گفت:من چكاره ام كه بدرفتاري كنم.من فعلا مترسك سر جاليزم.
از حرفش خنده ام گرفت و از پررويي شهروز در عجب ماندم.خودم هم نمي دانستم اگه ببينمش بايد چه رفتاري داشته باشم.شايد هم به خاطر من نيامده بود ولي كار ديگه اي اينجا نداشت.با خستگي به اتاقم رفتم و خوابيدم كامران براي شام صدايم زد ولي ترجيح دادم بخوابم.

صبح زود از خواب بيدار شدم و حاضر شدم و از در وسطي به سراغ كامران رفتم و ديدم غرق در خواب ناز است.موهاي خوش و حالت و مشكي اش روي بالش ريخته بود ارام كنارش نشستم و به صورت جذابش خيره شدم.پيش خودم گفتم عجب احمقي هستم كه اونو از خودم مي رونم.من كه براي هر لحظه در اغوشش بودن بي تابم چرا با خودم و اون اين طوري رفتار مي كنم.به قول تينا واقعا عقلم كم است.يك لحظه تصميم گرفتم موهايش را بهم بريزم و بيدارش كنم كه ناگهان غلتي زد و به من كه كنارش بودم برخورد كرد و با تعجب چشمهايش را باز كرد و با ديدن من لبخندي زد و گفت:به به،افتاب از كدوم طرف در اومده كه همسر عزيز ما تو اتاق اين بنده ي حقير تشريف فرما شده اند.
با لحني كه سعي مي كردم كمي جدي باشه گفتم:تو هميشه همينطور دير به سركار مي ري.زود باش كه از اين به بعد جريمه مي شي.
با خنده بلند شد و گفت:منو باش گفتم شايد اومدي نازي،نوازشي نثار اين گداي محبت كني.هرچند كه نمي دونم اون ژيناي مهربون من يكهو كجا غيبش زد و اين نامهربون همسر من شد ولي باشه ما همه جوره قبولت داريم.گفتم:پاشو،مزه نريز.من خيلي مونده تا با كارها اشنا بشم.
ان روز وقتي به كارخانه رفتيم وارد قسمت توليد شدم و از نزديك با كارگرها و مهندسين اشنا شدم.وقتي به طبقه ي بالا رفتم لوئيز با خوشرويي سلام كرد و بهم دست داد اما ناتالي فقط سلام كرد و سرش را پائين انداخت.
وقتي خودم را روي صندلي مدير عاملي رها كردم كامران پشت سرم وارد شد و با فرشيد درباره ي كارهاي فروش و خريد مواد اوليه صحبت مي كردند.تمام حواسم را به صحبت هاي انها دادم و روي كاغذي براي خودم يادداشت بر مي داشتم و هرجا سوالي بود از انها مي پرسيدم.بعد از ناهار به محوطه حياط كارخانه رفتم و به انبارها سرك كشيدم و وقتي بالا امديم ناتالي سر جايش نبود.

فصل 24
در اتاق را كه باز كردم يكهو از ديدن ناتالي كه با خنده به روي صندلي كامران خم شده بود و كامران داشت چندتا برگه را امضا مي كرد انگار تمتم عصبانيت وجودم توي صورتم ريخت و با ناراحتي گفتم: مي شه بپرسم اينجا چي كار مي كني ناتالي؟
كامران يكهو از روي صندلي اش پريد و گفت: چي شده ژينا. ناتالي چندتا برگه رو اورده تا من امضا كنم.
با حرص گفتم: مي بينم. كور كه نيستم. ولي چرا تو جاي ناتالي جواب ميدي؟
ناتالي كه از صورت برافروخته من دستپاچه شده بود گفت: كامران كه گفت.
گفتم: بله شنيدم ولي ديگه نبينم روي صندلي اين طور خم شده باشي. حالا برو بيرون.
ناتالي در حالي كه برگه ها را در دستش مي فشرد از كنارم رد شد و بيرون رفت. داخل شدم و در را محكم پشت سرم كوبيدم. كامران جلو امد و خواست دستم را بگيرد كه با عصبانيت به عقب هلش دادم و گفتم: به من دست نزن.
كامران پرسيد: معلومه چته؟ چرا اين طور مي كني؟
با حرص گفتم: مي خواي چي كار كنم وقتي مي بينم اين دختره از خود راضي كه ديروز تا حالا با من به سردي رفتار مي كند اون وقت وقتي من اينجا نيستم روي صندلي تو خم شده و هرهر مي كنه.
كامران مي خواست موهايم را نوازش كند كه داد زدم: به من دست نزن. مي فهمي.
قدمي به جلو برداشت و گفت: باشه. داد نزن، زشته. اونا فارسي نمي فهمند ولي فرشيد كه مي فهمه.
گفتم: بفهمد. م اصلا خوشم نمي ياد اين دختره اين جا باشه.
كامران گفت: چرا عزيزم. اين بنده خدا مدت هاست داره براي من كار مي كنه.
در حالي كه نمي توانستم شعله حسادتي كه در درونم شعله ور بود خاموش كنم با عصبانيت پايم را به زمين كوبيدم و گفتم: همين كه گفتم. اين دختره بايد از اينجا بره.
و با عصبانيت كيفم را برداشتم و از اتاق خارج شدم و با عجله از پله ها پايين آمدم.
صداي كامران را كه دنبالم مي آمد مي شنيدم و وقتي به محوطه رسيدم كامران خودش را به من رساند و بازويم را محكم گرفت و منو به سمت خودش چرخاند و گفت: صبر كن ببينم. كجا داري ميري. اين كارها چيه مي كني؟
با عصبانيت گفتم: مي خوام برمم خونه.
گفت: با چي مي خواي بري؟ تو كه اينجا نمي توني رانندگي كني.
گفتم: با تاكسي مي رم.
گففت: لازم نكرده. خودم مي برمت.
و به سمت ماشين رفت و وقتي كنارم امد بوق زد و گفت: سوار شو.
با حرص سوار شدم و پشتم را به طرفش كردم . تا خونه هيچ حرفي نزد و فقط سيگار اتش زد. وقتي رسيديم مامان گل پري خانه نبود و پروين خانم گفت: همراه اقا بهمن بيرون رفته.
با عجله به اتاقم رفتم و در را پشت سرم بستم.
كامران كه از در وسطي وارد شد و گفت: معلومه اين بچه بازيا براي چيه؟
در حالي كه سعي مي كردم بغضم نتركه گفتم" اره من بچه ام. اگه بچه نبودم كه احمق نمي شدم بيام اينجا و الكي اسم مدير كارخونه روم بذاري و سرم را گرم كني و خودت هم به كثافت كاريهات برسي.
با عصبانيت بازويم را گرفت و تكنم داد و گفت: ژيتا نت نمي دونم تو اون كله كوچيكت چي داره مي گذره ولي هر چيزي هست چيز خوبي نيست. ولي با اين روشي كه بهكار گرفتي نمي توني كاري كني.
گفتم: آره نمي تونم. من نمي تونم ببينم اون دختره لعنتي اون طوري روي تو خم بشه و با تو خوش و بش كنه.
پوزخندي زد و گفت: خوبه، بازم كثافت كاري تبديل به خوش و بش شد.
در حالي كه تما م بدنم مي لرزيد در آغوشم كشيد و با مهرباني موهايم را نوازش كرد و گفت: ببين چه طوري مي لرزي. چرا با خودت و من اين كارو مي كتي.
در حالي كه بغضم را رها مي ساختم سرم را در سينه اش فشردم و گفتم: نم نمي خوتم اون دختره رو ببينم.
و با شت روي سينه اش كوبيدم. با خنده دست هايم را گرفت و گفت: باشه. باشه. وواي من نمي تونم اونو همين طوري بيرون كنم. اينم زمان مي بره. به فرشيد ميگم ترتيب شو بده.
با اشك نگاهش كردم كه با لبخندي گفت: هيچ دوست ندارم گريه كني. بخند كه مي خوام بهت يه خبر بدم.
گفتم: اول دستامو ول كن.
دستم راول كرد و جاي انگشت هايش رو مچم افتاده بود. بوسه اي بر مچم زد و گفت: مي خوام تو و مامان گل پري را توي اين هفته به نيس ببرم.
مشكوك نگاهش كردم كه خنديد و گفت: چيه، چرا عين گربه اي كه در كمين موش نشسته نگاه مي كني. خنده ام گرفت و گفتم: چرا حالا.
گفت: براي اينكه اين جا اروپاست و هوا زود سرد مي شه و از اوايل مهر باران شروع ميشه.
در حالي كه دو دل بودم كه ايا پيشنهادش به خاطر منحرف كردن ذهن منه يا واقعا به خاطر سرما، حالا مي خواد بريم. روي تخت نشستم و گفتم: كي مي ريم.
پرسيد: دلت مي خواد با ماشين بريم يا قطار يا هواپيما.
گفتم: خب با ماشين راحت تريم.
كامران گفت: تقريبا با ماشين ده ساعت راهه. مامان گل پري خسته مي شه. بهتره با هواپيما بريم و بعدا خودمون با ماشين بريم. چطوره؟
قبول كردم و گفت: پس من به فرشيد بگم كه بليط تهيه كند.
اون شب نگذاشتم مامان گل پري از اين ماجرا بداند. فردا دوباره به كارخانه رفتم و خيلي سرد با ناتالي برخورد كردم و به رفتار كامران دقيق شدم و ديدم سعي مي كند با ناتالي برخورد كمتري داشته باشد. خوب حس كرده بود كه من حساس شدم.
دو روز بعد هم بدون هيچ حادثه اي گذشت و روز سوم كه رفتم جاي ناتالي خالي بود. با نگاه از فرشيد پرسيدم كه گفت: به دستور كامران به قسمت مهندسين تو ساختمان روبرويي منتقل شده.
نفس راحتي كشيدم و سعي كردم با لوئيز روابط دوستانه تري داشته باشم. لوئيز هم از رفتن ناتالي خوشحال بود و مي گفت: اين دختر انگار از دماغ فيل افتاده بود و فقط براي اقاي كياني مي خنديد و در ضمن اونو به اسم كوچك صدا مي زد.
روز بعد سه تايي عازم نيس شديم و وقتي وارد شهر شديم و به بندر رفتيم از ديدن اقيانوس آبي كلي ذوق كردم. كامران با ماشيني كه كرايه كرده بود ما را در شهر گرداند. خانه هاي زيبا و جنگل هاي سبزي را كه به دريا منتهي مي شدند نشانم داد. پرسيدم: پس چرا به هتل نمي ريم؟
خنديد و گفت: بابا در نزديكي اينجا بالاي كوه در دهكده ي سن ژان خانه ي ويلايي خريده و هر وقت به نيس بياييم آن جا ميريم. وقتي رسيديم دهكده ي زيبايي را ديديم كه هيچ شباهتي به دهكده نداشت. از زيبايي و تميزي حرف نداشت و حدود پنجاه خانه داشت. وارد يك زمين كه روي تپه قرار داشت و با پرچينهاي چوبي از خيابان سوا شده بود، شديم و به ساختمان كه با نماي چوب كار شده بود رسيديم. ژانت زن خانه داري كه خانه را نگهداري مي كرد به استقبالمان آمد و با كلوچه هاي داغ و قهوه از ما پذيرايي كرد.
آلاچيق زيبا روي چمن ها خودنمايي مي كرد و چندتا توله سگ كوچولوي سفيد خالخالي در حال بازي بودند و جوجه هاي كوچك به دنبال مادرشان جيك جيك كنان روان بودند. اردك و بوقلون ها با سر و صدا به دنبال هم مي كردند و آدم با ديدنشان به ياد خطه ي سرسبز شمال خودمان مي افتاد. بعد از خوردن قهوه با مامان اينا تماس گرفتم و جايشان را خالي كردم و بعد با تينا و بهش از زيبايي هاي نيس گفتم.
تينا با شوخي و خنده گفت: ببينم خانم مارپل هنوز نتونستي مچ كامران را بگيري. آهسته گفتم: به يك چيزهايي رسيدم ولي هنوز مطمئن نيستم.
با نزديك شدن كامرام بهم تماس را قطع كردم و كامران گفت: پاشو بيا بريم اقيانوس را از بالا تماشا كن.
وقتي به انتهاي چمنزارهاي حياط رسيديم جنگل با سبزي رو به سياهي اش زير پايمان سرازير مي شد و با شيبي تند بهدريا مي رسيد.
دريايي آبي كه تا چشم كار مي كرد ادامه داشت، منظره فوق العاده اي بود. كامران دستش را محكم زير بازويم حلقه كرد و گفت: زياد جلو نرو. ممكنه پات ليز بخوره.
خودم هم كمي ترسيده بودم و بعد رو به كامران گفتم: چه قايق ها و كشتي هاي زيبايي اين جا لنگر انداخته اند.
كامران گفت: نيس و مارسي بندرهاي مهمي هستند و خيلي رفت و آمد كشتي ها در آن زياد است.
با زوق و شوق كودكانه اي نگاهش كردم كه خنديد و گفت: چيه، دلت مي خواي سوار شي.
با سر اشره كردم كه آره. در حالي كه منو به دنبال خودش به سمت خانه مي برد گفت: باشه. هم قايق سوار مي شيم و هم با يكي از كشتي هاي تفريحي دوري مي زنيم.
بعدازظهر به شهر رفتيم و كمي در بازار خريد كرديم و بعد به محله ي قديمي شهر كه به ويونيس معروف بود رفتيم و خانه هاي قديمي اي كه همه با گياهان پيچك روي نمايشان تزيين شده بود را ديديم و به ميدان مسنا كه معروف بود رفتيم و شام خورديم. چيزي كه در نيس جلب توجه مي كرد تعداد بي شمار رستورانهاي ايراني و عربي بود. و مردم الجزايري هم كه اكثرا دو رگه بودند در اين ضهر فراوان بودند.
كامران روز بعد در يكي از كشتي هاي تفريحي بنام سن لوئي جا رزرو كرد و به خانه برگشتيم. شب بود و خسته بوديم.
مامان گل پري زود خوابيد و به پيشنهاد كامران به حياط رفتيم و آتشي روشن كرديم. هواي شبهاي اوايل مهر خنكي خوبي داشت و كنار آتش نشستن لذت خاصي داشت . سرم را بالا كردم و به آسمتن پرستاره كه در اين بالاي كوهستان نزديك تر به نظر مي رسيد چشم دوختم و ناگهان شهابي را ديدم كه به سرعت رد شد.
بلافاصله در دلم ارزو كردم كه همه فكرهايي كه در مورد كامران كردم، اشتباه باشد و تنها زن زندگي اش من باشم. راستش خودم ديگر داشتم كم مياوردم. خيلي سخته كنار مردي باشي كه همسرت باشد و تو هر لحظه سعي داره بهت محبت كند و حرف نزده فكرت را عملي كند و تو بخواي مرتب باهاش سرد رفتار كني و بهش بفهماني كه نبايد از حد و حدود معيني بهت نزديك بشه.
خودم خوب مي دانستم كه محتاج ناز و نوازش هايش هستم و وقتي در كنارمه لوسم مي كنه بهترين لحظه هاي عمرمه ولي افسوس كه اين شك و دودلي پرده اي محكم بين من و علايق واقعي ام كشيده بود.
با فشار دستان كامران كه بخ شانه هايم وارد كرد به خودم آمدم و نگاهش كردم. با لبخندي پرسيد: چي تو آسمون ديدي كه اين طور سرت را بالا گرفتي و پايين نمياوري.
گفتم: شهاب ديدم.
با طعنه گفت: خوبه شهاب ديدي. اگه شهروز مي ديدي چكار مي كردي؟
با قهر از جايم بلند شدم و گفتم: بي نزه. اصلا بهتره من برم بخوابم.
خنديد و به دنبالم روان شد و گفت: حالا قهر نكن ديگه.
وقتي وارد اتاقم شدم ديدم كامران هم آمد و كنار تخت دو نفره اي كه در اتاق بود نشست . فكري كردم و گفتم: راستي تخت هاي اتاق ديگر هم دو نفره است.
گفت: نه . بابا اينو براي خودش گرفته. اتاق ژانت يك نفره است. اتاقي كه مامان گل پري هم خوابيده همين طور.
پرسيدم: اين جا فقط سه خواب دارد. تو كجا مي خوابي؟
با خنده گفت: اگر سركار خانم اجازه بدن همين جا.
با اخم گفتم: ولي قرار ما اين نبود.
با لبخندي كه اتش به جانم زد گفت: اگر يك چمدان وسط مان بگذارم قبوله.
از حرفش خنده ام گرفت ولي با حالت حق به جانبي گفتم: كامي خودت مي دوني كه من...
حرفم را قطع كرد و گفت: مي دونم. ولي قول مي دم مثل يك برادر خوب نه يك شوهر بد اين جا بخوابم و مواظب باشم فاصله ام را با همسر نامهربانم رعايت كنم. قبوله.
نگاه مستاصلي به دور و برم انداختم كه گفت: تو نمي خواي كه من شب روي كاناپه تو سالن بخوابم و ژانت فردا پيش خودش فكر كنه كه من و تو با هم قهريم.
با خنده گفتم:خوب فكر كنه چي مي هش؟
نگاه ملتمسانه اي بهم انداخت و با لحني كه پر از تمنا بود گفت: خواهش مي كنم ژينا. بذار اين دو شبه رو اينجا بخوابم. قول مي دم پسر خوبيب باشم و نگاه سوزاني بهم انداخت.
در حالي كه خودم هم بدم نميامد كه كنارم باشد با لحني نيمه شوخ گفتم: به شرط اينكه اون اتش درون چشمهايت را خاموش كني. چون زبانت يه چيزي مي گويد و چشمانت چيز ديگه اي.
خودش را روي تخت ولو كرد و گفت: باشه. من اصلا چشم هايم را مي بندم تا مزاحم تو نباشه.
آروم كنار تخت دراز كشيدم. چرخي زد و رو به من گفت: لازم نيست اون لبه بخوابي. يكهو ميفتي.
در حالي كه پيش خودم مي گفتم: نكنه زير قولش بزنه. نگاه ترسانم را به صورتش دوختم. در حالي كه خنده ي بلندي سر مي داد نيم خيز شد و بوسه اي بر صورتم زد و گفت: اين جور منو نگاه نكن.دلم ضعف رفت. نترس كوچولوي من، كاريت ندارم. راحت باش. شبت هم بخير.
در حالي كه از خودم حرصم گرفته بود كه هنوز نمي توانستم كاري بكنم كه افكارم در چشم ها و صورتم نمايان نشه شب به خير آرامي گفتم و جشم هايم را روي هم گذاشتم.
ولي خوابم نمي برد. كامران هم آرام خوابيده بود و نفس هاي منظمي مي كشيد. كم كم از خواب كامران مطمئن شدم خوابم برد كه با ضربه هاي محكم دستي كه به بازويم خورد از خواب پريدم و سرجايم نشستم و وحشت زده به كامران كه او هم خودش از خواب پريده بود و نيم خيز شده بود چشم دوختم. كامران با صداي گرفته اي گفت: ببخشيد حواسم نبود. اومدم غلت بزنم كه دستم محكم خورد بهت. خودم هم ترسيدم.
نفس عميقي كشيدم و دوباره روي تخت دراز كشيدم. كامران از جايش بلند شد و سيگاري آتش زد و در كنار پنجره ايستاد. چند لحظه به كامران در كنار پنجره خيره شدم ولي خواب بر چشمانم غلبه كرد و با صداي زيباي پرنده ها به خواب عميق و آرام فرو رفتم.
صبح كه چشم هايم را باز كردم ديدم سرم رويي بازويش است و كامران غرق خواب است. با يادآوري كار ديشبش هم لجم گرفت و هم احساس خوبي داشتم.
با خودم گفتم خيلي احمقم كه از حق طبيعي لذت بردن از همسرم كه خدا بهم داده خودم و اونو محروم مي كنم ولي چه كنم با اين دل ناآرومم.
دلم نمي خواد با شك و ترديد زندگي كنم. خودم مي دونستم كه ديشب اگه مي خواست مي تونست منو به تملك خودش در بياره ئلي مردونگي اش اجازه نمي ده كه با خواسته ي من مخالفت كنه.
اگه مي دونست كه منم چقدر دوستش دارم لحظه اي هم صبر نمي كرد . نگاهي به ساعت انداختم و بوسه اي بر صورت جذابش زدم كه چشم هاي خمارش را به صورتم دوخت و با لبخندي صبح بخير گفت و از جايش بلند شد .
سر ميز صبحانه مامان گل پري گفت : من كه ديشب خيلي خوب خوابيدم . هواي كوهستان واقعا عالي است. مي دانستم كه مامان گل پري مي داند ديشب را كامران در اتاقم صبح كرده ولي هيچ به روي خودش نمياورد. تو اين مدت كوچكترين اشاره به روابط ما نداشت و خيلي عادي مثل مواقعي كه من و كامران تو خانه ي خودمان در تهران زندگي مي كرديم رفتار مي كرد. ژانت با كرپ هاي دستپخت خودش سر ميز آمد و شكلات و مربا هم لاي آن ها ماليد و به دستم داد . واقعا خوشمزه بود و بهم چسبيد . بعد از خوردن قهوه حاضر شديم و به بندر رفتيم.
روي عرشه ي كشتي در كنار بقيه ايستاده بوديم و به مناظر زيباي نيس كه از روي دريا جلوه ي ديگري داشت نگاه مي كرديم. كامران به نرده هاي كشتي نزديكم كرد و با شوخي گفت : مي خواي همين جا شنا كني و پرتت كنم تو آب ؟ منم محكم چسبيدمش و گفتم : اگه پرتم كني خودت هم پرت ميشي و از دو حال خارج نيست يا تو اين آب سرد اقتيانوس سكته مي كنيم و يا خوراك كوسه ها مي شيم.
با خنده گفت : پس براي همينه كه اصلا پيشنهاد شنا كردن رو ندادي؟
با حالتي نيمه جدي گفتم : مگه ديوونه ام ؟ من از فكر كردن به كوسه هم وحشت دارم چه برسد بروم تو آبي كه كوسه هست و منم بخوام توش شنا كنم.»
كامران گفت:« هميشه كه نيست، ممكنه بعضي مواقع كوسه حمله كنه.»
گفتم :« خب حتي اگه يك درصد هم باشد آدم عاقل نبايد ريسك كند و هر چند كه من اگه عاقل بودم با تو ازدواج نمي كردم.»
در حالي كه دهانش نيمه باز مانده بود گفت:« ژينا داشتيم.» با خنده موهايش را بهم ريختم و به سمت مامان گل پري رفتم و سعي كردم از روزم نهايت لذت را ببرم.
ناهار را در كشتي خورديم و بعدازظهر به ساحل برگشتيم . كامران در كنار ساحل ما را به خيابان معروف پمناد دزانگله برد كه خياباني در كنار ساحل بود به طول ده كيلومتر كه در زماني انگليسي ها از كشتي هايشان در آن جا پياده شده بودند و محل پياده روي در كنار ساحل بود . بعد از كمي پياده روي مامان گل پري كه خسته شده بود روي نيمكتي نشست و ما دوتايي به قدم زدن ادامه داديم . كامران زير بازويم دستش را محكم حلقه كرده بود و برايم توصيح مي داد كه هر كدام از اين مناطق و مناظر چه جور جاهايي هستند . بعد از كمي پياده روي رو به كامران گفتم خيلي خسته شدم ، بهتره برگرديم.
با خنده ي قشنگي گفت:« مي خواي كولت كنم و ببرمت.»
گفتم:« لوس نشو. مگه من بچه ام. كه تو بتوني كولم كني.»
با خنده گفت:« امتحانش ضرري نداره.» و خواست منو از روي زمين بلند كند كه گفتم :« نه كامران من خجالت مي كشم.»
و به حالت دو ازش دور شدم و به سمتي كه مامان گل پري نشسته بود حركت كردم.
كامران هم به دنبالم حركت كرد و گفت:« صبر كن ، اين جوري ممكنه سرما بخوري و ريه ات ناراحت شود.» وقتي به مامان گل پري رسيديم به سمت خونه حركت كرديم شب كامران روي آتش كباب درست كرد كه خيلي چسبيد و با خنده گفت :« حيف كه قليون نداريم.»
بعد از شام رو به كامران گفتم :« من خيلي دلم براي مامان اينا تنگ شده.» با لبخندي گفت :« من فداي اون دلتنگيت بشم. خب هروقت خواستي مي توني بري تهران.»
فكري كردم و گفتم :« اول بگذار يك كمي سر از كارهاي كارخانه در بيارم. بعد مي رم. اون وقت مي گن ژينا بچه است و زود طاقتش بريد.»
دستش را دور شانه ام فشرد و گفت :« مگه نيستي عزيزم.» با اخم نگاهش كردم و گفتم :« اگه بچه ام چرا عاشقم شدي.» بوسه اي بر گونه ام گذاشت و گفت :« آخه من عاشق همين بچگي ات شدم . عاشق همين قلب مهربونت .»
شب موقع خواب بالشم را بغل كردم و گفتم :« مي شه كامران امشب روي مبل بخوابي .» با شيطنت پرسيد :« مگه ديشب بهت بد گذشت.» گفتم :« ببين كامران ، من نمي خوام با اين نزديك شدن هاي تو به خودم نتونم تصميم درستي بگيرم. تو به من قول دادي . يادت كه نرقته.»
با خنده بالشش را برداشت و روي مبل دراز كشيد و گفت :« باشه ، نمي خوام تو را سر خشم بيارم. راحت بخواب كه فردا بايد برگرديم.»
فصل 25
فردا ظهر توي پاريس بوديم و به محض ورودمان آقا بهمن به مامان گل پري گفت :« خاله ترگل و گلناز آمده اند.»
مامان گل پري با خوشحالي به سمت سالن رفت و كامران ابروهايش را در هم كشيد . بعد از سلام و احوال پرسي با خاله ها به اتاقم رفتم و كمي خستگي در كردم . خاله ترگل بعداز ظهر با بيژن و شهروز تماس گرفت و گفت :« كه براي شام به خانه ي ما بيايند.»
رو به خاله ترگل گفتم :« چطور شد يكهو بيژن و شهروز به پاريس آمدند.»
خاله ترگل با ناز و عشوه گفت :« خاله عاشقيه ديگه . شهروز تاب و تحمل نداره . مي گه تو اين يك سال حداقل تو شهري نفس بكشم كه ژينا توش نفس مي كشه.»
مامان گل پري با لحني كه بوي دلخوري مي داد گفت :« ترگل جان، الان ژينا شوهر داره، شوهرش هم كامرانه ، پس نبايد اين طوري حرف بزني.»
خاله ترگل گفت:« وا گل پري چه حرف ها مي زني ، همه مي دونن كه اين ازدواج سوري است و فقط به خاطر ارثيه است، اگه اين طوري نبود كه بچه ام شهروز دق مي كرد.»
كامران كه وارد سالن شده بود با شنيدن حرف هاي خاله ترگل صورتش از خشم سرخ شده بود و خواست حرفي بزند كه مامان گل پري با اشاره چشم و ابرو مجبور به سكوتش كرد و كامران با عصبانيت به داخل حياط رفت و ماشين را روشن كرد و رفت ، من هم به بهانه اي به اتاقم رفتم و با خودم گفتم :« عجب كاري كردي ژينا، اگه الكي به شهروز رو نمي دادي كار به اين جا نمي كشيد . بيچاره كامران هرچي باشه شوهرت است از اين كه ببينه عاشق زنش مياد توي خونه اش ديوونه مي شه.» و با خودم تصميم گرفتم همين امشب كه شهروز بياد بهش بگم فكر منو از سرش بيرون كنه وارد اتاق كامران شدم و يكهو كنجكاوي ام گل كرد و وسائلش رو نگاه كردم كه يكهو چشمم به جعبه ي كادو شده اي افتاد.
با كنجكاوي بازش كردم و ديدم داخلش دستبند طلاي زيبايي است، اول با اين فكر كه كامران براي من خريده آن را روي دستم گذاشتم و از زيباييش خوشم اومد .ولي وقتي خواستم به دستم ببندم متوجه شدم كه براي دستم بزرگ است. با تعجب از اين كه كامران كه مي دونست من دستم خيلي ظريف و باريكه چطور اينو خريده يادم افتاد كه توي اين مدت روز خاصي نيست كه برايم كادو خريده باشه . با هم ديگه هم قهر نبوديم. پس اين چيه كه ناگهان چهره ي ناتالي جلوي چشمانم آمد و با خودم گفتم ، « نكنه براي ناتالي گرفته بوده و فرصت نكرده بهش بده و اين جا قايمش كرده، حتما همين طوره.» و با اين فكر قلبم تير كشيد و اشك هايم سرازير شد . دستبند را درون جعبه اش گذاشتم و به داخل كشو پرتش كردم و با عصبانيت رو به كامران كه در خانه نبود گفتم :« حالا مي دونم چكارت كنم كامران خان من مي دونم و تو ، بذار امشب شهروز بياد حالي ازت بگيرم كه كيف كني.» و با اين تصميم صورتم را شستم و بعد از برطرف شدن اثرات گريه صورتم را آرايش كردم و با شنيدن صداي بيژن و شهروز به پايين رفتم و خيلي گرم باهاشون احوالپرسي كردم و كنار شهروز نشستم.
شهروز خيلي آروم گفت :« بي وفا، اين چكاري بود كه كردي نگفتي اين ديوونه سر به بيابان مي گذاره.»
با لبخند گفتم :« خودت كه مي دوني اين خواسته ي بابا بزرگ بوده.» سري تكان داد و گفت :« مي دونم ، اگه غير از اين بود دق مي كردم . حالا هم با هزارتا دردسر اومدم پاريس كه نزديكت باشم. آخه مي ترسم اگه منو نبيني فراموشم كني و براي هميشه كنار كامران بماني .»
با خباثت گفتم :« شايدم اين كار را بكنم.»
شهروز با ناراحتي گفت :« ولي تو به من قول دادي.»
با پوزخند گفتم :« چه قولي اين كه با همديگه بيشتر آشنا بشيم بعد ازدواج كنيم. حالا كه مي بيني من با كامران ازدواج كردم.»
شهروز به طرفم خم شد و پرسيد :« يعني مي خواي براي هميشه باهاش بموني و ديگه راجع به من فكر نكني.» ولي مامان ترگل مي گفت :« كه خاله گل پري گفته اين ازدواج براي يك ساله.»
من كه چشمم به كامران افتاده بود كه وارد سالن شده بود و به ما نگاه مي كرد براي اينكه لجش دربيايد با خنده رو به شهروز گفتم :« حالا»
صورت كامران كه نگاهش به ما بود از خشم سرخ شده بود و دلش مي خواست همان جا شهروز را خفه كنه. تمام شب سعي كردم كنار بيژن و شهروز بشينم و به چشم غره هاي كامران توجهي نكنم.
دو باري هم كه منو صدا زد و گفت :« بيا بريم بالا كارت دارم.» گفتم :« عزيزم مي بيني كه پيش خاله اينا هستم و وقت ندارم، باشه براي بعد.»
آخر شب وقتي مهمان ها رفتند به اتاقم رفتم و سريع پتويم را رويم كشيدم و خودم را به خواب زدم. صداي در وسطي را شنيدم كه كامران محكم بهم كوبيد و گفت :« بلند شو ژينا ، خودتو به خواب نزن.» از زير پتو بيرون آمدم و ابروهايم را در هم كشيدم و گقتم :« چيه نصف شبي در نزده وارد اتاق آدم مي شي؟»
با عصبانيت كنار تختم نشست و گفت :« اين چه رفتاري بود كه امشب با شهروز داشتي، فكر كنم تو ناسلامتي زن مني.» با لحن حق به جانبي گفتم :« خب كه چي بشه، فكر كنم ما تو تهران حرف هايمان را با هم زديم، من هيچ تعهدي نسبت به تو ندارم.»
در حالي كه داشت از خشم منفجر مي شد از جايش بلند شد و گفت :« پس چطور من بايد به خاطر ناتالي مؤاخذه بشم و جواب پس بدم.»
با پوزخندي گفتم :« آهان. پس دردت را بگو ، ناتالي جونت رو نديدي ناراحتي، خب ناراحت نباش فردا مي بينيش. حالا هم زود از اتاق من برو بيرون كه حوصله ات را ندارم.» گفت :« و اگه نرم»
از جايم بلند شدم و گفتم :« اون وقت من مجبورم برم» با حرص پنجه در موهايش كرد و گفت :« من نمي دونم دوباره چت شده تو ، فقط مي دونم كه دارم از دستت ديوونه مي شم.» و از در يبرون رفت و به طبقه ي پايين رفت.
بعد از كلي كلنجار رفتن با خودم خوابم برد و صبح بيدار شدم و بدون اين كه با كامران هم كلام بشم همراهش شدم و به كارخانه رفتم.
كامران هم سعي نكرد سكوت را بشكند . وارد دفترم كه شدم با بچه ها خوش و بشي كردم و فرشيد با خنده پرسيد:« خوش گذشت.»
گفتم :« آره ، خيلي خوب بود.»
فرشيد نگاهي به كامران كه صورتش در هم بود انداخت و گفت :« پس تو چرا شازده دوماد درهمي.»
كامران با صداي گرفته اي گفت :« بهتره از رئيست بپرسي ، كه معلوم نيست ديشب يكهو چرا سر لج افتاده .»
شانه اي بالا انداختم و گفتم :« فرشيد بهتره به بعضي ها بگي اين جا محل كاره و بهتره به كارهايشان برسند .»
فرشيد با خنده رو به كامران گفت :« اين جوري كه من مي بينم هوا ابري است ، تا رعد و برق شروع نشده بهتره بريم.»
كامران و فرشيد به داخل سالن ها رفتند و من هم به كارهايم پرداختم و با كمك لوئيز دفاتر رو بررسي كردم . بعد فرشيد را خبر كردم و با كمك اون سعي كردم تا بتونم حساب كنم ما ساليانه چه قدر سرمايه گذاري و سود داريم.
فرشيد پرسيد :« اينا رو براي چي مي خواي .»
گفتم :« لازم دارم ، در ضمن مي خوام برام قيمت كل زمين و كارخانه و دستگاه ها را هم حساب كني.»
فرشيد با تعجب نگاهم كرد كه گفتم :« خب مي خوام بدونم چقدر سرمايه دارم.»
فرشيد چشمي گفت و از در خارج شد. من هم به داخل سالن رفتم و به قسمت هاي مختلف سر زدم.
مامان گل پري تماس گرفت و گفت :« كه ترگل تماس گرفته و شب ما را به رستوران دعوت كرده ، جايي قرار نگذاريد.» تو راه برگشت به خانه هيچ حرفي به كامران از دعوت شب نزدم و تا خانه سكوت را ادامه دادم و وقتي رسيديم يكسره به اتاقم رفتم و بعد از حاضر شدن پايين آمدم و گفتم :« مامان گل پري من حاضرم.»
مامان گل پري به كامران گفت :« پس تو چرا حاضر نمي شي؟»
كامران با تعجب پرسيد :« كجا مي خواين برين.»
مامان گل پري گفت :« ترگل امشب دعوتمون كرده رستوران مگه ژينا بهت نگفت »
كامران با پوزخندي گفت :« ژينا از صبح تا حالا با من حرفي نزده ، خب معلومه بنده مزاحمم و باعث ناراحتي شهروز خان و ژينا مي شم ، براي همينه كه به من نگفته»
با حرص پايم را به زمين كوبيدم و گفتم :« براي همين بهت نگفتم ، چون همين چرت و پرت ها رو مي گي.»
مامان گل پري گفت :« معلومه شما دوتا چتونه.»
كامران با ناراحتي گفت :« مگه ديشب نديديد كه ژينا چطوري با اين پسره ي پررو گرم گرفته بود . اين وسط انگار من غازم بابا به خدا منم آدمم. نمي تونم وايسم ببينم زنم با عاشق سابقش بگه و بخنده.»
با سرتقي تمام براي اين كه لجش را دربياروم گفتم :« مي خواستي از روز اول قبول نكني ، مجبور نبودي كه ، من شرط هايم را گذاشته بودم.»
با درماندگي شقيقه هايش را فشار داد و گفت :« ولي من فكر نمي كردم كه تو واقعا بخواي با شهروز در ارتباط باشي .»
با خونسردي گفتم :« خب اشتباه فكر كردي.»
مامان گل پري وساطت كرد و با نرمي گفت :« بس كنيد بچه ها ، چرا مثل سگ و گربه به جون هم افتاديد . با هر دوتونم. قرار نيست به خاطر شهروز به همديگه بپريد ، نه تو ژينا بايد زياد با شهروز گرم بگيري چون بالاخره اين مسئوليت يك ساله را قبول كردي ، حتي اگه نمي خواي با كامران بعد از يك سال زندگي كني بايد يه سري مسائل را رعايت كني، تو هم كامران حق نداري ژينا را زير ذره بين بگذاري . فهميدي؟» هم كامران و هم من سرمان را پائين انداختيم و حرفي نزديم.
از بچگي ه
عشق ممنوعه 11
عشق ممنوعه 11

ادامه متن...

authorنوشته $OVALEYE  date۲۴ اسفند ۱۳۹۱comment نظرات (0)   موضوع:


linkdooni آخرین مطالب

۱ ]
CopyRight ? 2006 - 2008 , hack2yahoo.zaminblog.com - Persian Mobile Portal , All Rights Reserved
Atom | RSS 1.0 | RSS 2.0 | Email | Valid CSS3 | zaminblog
Powered By zaminblog | Designed By sampletheme
گردنبند فروهر
آموزش آشپزی بدون گوشت
دستگاه هشدار دهنده خواب
آموزش شیرینی پزی